خدایا شکرت....برای دیدنت شکرت....

خیلی وقته ننوشتم...

یک سالی می شه

راست می گن که سیب رو بالا میندازی هزار تا چرخ می خوره تا پایین بیاد....توی این یک سال زندگیم از این رو به اون رو شد

بهتر هم می شه....

خدا رو شکر

ارامش دارم..حس می کنم دوباره بیست و یکی دو سالمه...

دوباره همون شور و هیجان....همون اشتیاق...همون حال و هوا...همون اراده و تصمیم ها...

انگار این چند سال زمان برام ایستاده بود....

خدایا شکرت....برای دیدنت شکرت....



  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٢
تگ ها : جدیدا ، حال خوب ، شکر ، اراده

آینده لعنتی

مضطربم....حس می کنم باید نبض زندگیم رو دستم بگیرم....حس می کنم زمان زیادی رو از دست دادم.....نمی خام گذشته تکرار شه....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱
تگ ها :

 

Alo??   
نویسنده : aIDa ; ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٩
تگ ها :

 

یاد روزهایی که این جا می نوشتم بخیییرررر

اون زمانا تنها جایی که می شد با ادم های مجازی ارتباط برقرار کرد مسنجر یاهو بود

بعد 360 بعد کلوب و فیس بوک.....

کم کم همه کوچ کردن از وبلاگ ها

تقریبا هیییچ کدوم از فرند هام دیگه نمی نویسن

منم کم و بیش توی دفتر هام می نویسم

شایدم بزرگ تر شدیم و حرف هامون کمتر شده

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩
تگ ها : قدیما ، جدیدا ، بزرگ ، کوچیک

برگ برگ زندگی....

هم خوبم..هم عصبی ام

حس می کنم برگ تازه ایی از زندگیم داره ورق می خوره

جایی که تکلیفم مشخص می شه....

جایی که می فهمم چطور و چگونه باید ادم های اطرافم رو مدیریت کنم....

کتاب های فریبا وفی رو که می خونم حس می کنم خودمم که نوشتم.....چیز هایی که می بینه رو خیلی می بینم...مثل این "وَر" های منفی و مثبت توی کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" .....خسته شدم از این ور های همیشه در صحنه که همیشه منو به سکوت وا می داره ......وری که باعث می شه با فکر کردن بهش دیر عکس العمل نشون بدم...

گاهی جسارت لازمه....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
تگ ها :

 

قالبم رو خیلی دوس ندارم...ولی خراب شده بود قبلی....مجبورم فعلن...

حوصله هیچ کاری رو ندارم....حتی کد زدن که همیشه بهم انرژی میده....هیچی.....انگیزه برای هیچ کاری ندارم....هیچ چیزی خوشحالم نمی کنه.....

هر چی می نویسم پاک می کنم......ننویسم بهتره....

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٤
تگ ها :

که بهترین هدیه، واقعن فراموشیست....

ذهنم مثل یه اتاق بهم ریخته شده....اتاقی که همه ی کشو هاش بیرونه و لباس هاش ریختن بیرون!!!اتاقی که کف زمینش پر از اشغاله و گوشه کنار های سقفش تار عنکبوت بسته......

خدا می دونه کی می تونم اینارو مرتب کنم....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۸
تگ ها :

← صفحه بعد