D:

اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند بيشتر از هميشه نفرت انگيز می شوند

جبران خليل جبران

 و همچنان تلفن ما قطع می باشد و من در محل مقدس کارورزی آپ می کنم

چند روز پيش تو شرکت از رو صندلی افنادم . زدم يه شيشه هم شکوندم

 بعد هين اين که داشتم می خوردم زمين گفتگو های مريم هم تو ذهنم پيچيد:

مريم:خانم ....چرا اين صندليه اين طوريه؟             ....:خيلی بالاست بيارش پايين

مريم هم حالا هی بچرخون که بيارتش پايين بعد هی ديدم صندليه رفته بالا گفتم خدايا چرا همچين شد

مريم که بلند شد خواستيم بشينيم نمو (کارتون )نگاه کنيم نشسيتم رو صندليه و مريم رو ۲ تا ديدم!

خونه ی اسما اينا بوديم نشسته بوديم فيلم مصائب مسيح رو نگاه می کرديم اسما همه ی اينا رو ول کرده بود که داشتن شکنجه می کردن  گير داده به اون جايی که يکی از زندان بان ها تف ميندازه رو حضرت مسيح که چقد اين آقا هه بی تربيته

يه عالمه حرف داشتم ولی همش يادم رفت

قديما وقتی می خواستم برم مدرسه اين خروسی که کشف کردم ماله کدوم خونه هست صدا که می داد خواب از سرم می پريد ولی حالا که ديگه ۸ بلند می شم صدای خروس رو نمی شنوم که سر و حال بشم که واسه اين که خواب بيشتر از سرم بپره تا از خواب بيدار می شم حميرا می زارم

  • مريم به خرچنگ می گه چرخنگ
  • سولی دندوناش ريخته

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٩
تگ ها :

 

اهم

داريم به روشنايی می رسيم

:تازه اول بدبختی هست

يه چند روزی نبودم داشتم دق می کردم

کارورزيمون شروع شده با مريم اومديم يه شرکتی گذاشتيمش تقريبا رو سرمون روز اول که هنوز نيومده مريم زد پرده ی شرکت رو کند بعدشم همش تو آشپزخونه ايم . داريم از خودمون پذيرايی می کنيم الان هم که تلفن خونه قعطيده اومديم تو شرکت از کافی نت شرکت استفاده می کنيم

  • ۳ تا افتادم ---رياضی---زبان---دينی
  • سولی وقتی می ترسه پشت سر مامان قايم می شه

نمی دونم منی که هيچ حرفی ندارم واسه چی بيام بنويسم منی که به اندازه کافی اعصابم خورده چرا بنويسم ولی اين جارو هم که نمی شه همين جوری گذاشت

چند روز پيش می خواستم کتی ببرم حموم مامان هم اومد من که عادت داشتم به شستنش ولی مامان واسه بار اولش بود ماشالله کتی هم واسه خودش يه غوليه شستنش سخته مامان مثلا اومده بود کتی رو نگه داره کتی صدا می داد مامان عصبی شده بود عوض اين که خيلی آروم صدای کتی بزنه با يه داد خاصی می گفت کتی کتی    کتی کتی منم جای شستن کتی داشتم می خنديدم مامان هم جيغ که زودی باش الان خنجت می زنه

تو ختم های آقا جونم آی بعضی از جاهاش آی می خنديديم يکی از شبا چند نفر دور همديگه نشسته بودن آی غيبت می کردن حالا ما هم وسط گريه نگامون به اينا ميوفتاد آی می خنديديم يا مثلا مامانم يه چيزی می گفت که دقيقا خلافش بود مثلا آقو جون من يکمی خشن بود مامانم تو گريه داد می زد آقای مهربووووونم

فرياد زدن به سر آدمايی خوبه که نفهمن نه اونايی که می فهمن و خودشون دارن عذاب می کشن اين جوری فقط اعصاب اونی رو خورد می کنه که سرش داد زده شده 

اسما هميشه می گه شايد سر اون کسی که داد می زنيم هيچ کسی رو جز خدا نداشته باشه .

ديروز داشتم از پله های شرکت که طبقه چهارم هست ميومديم بالا به مريم گفتم به نظرت چند تا آدم دارم مريم گفت ۳۱ گفتم اره بيشتر اطز اين دوست ندارم وقتی اومدم ديدم ۳۹ تا هست ذوق مرگ شدم فقط موندم منی که تلفنمون قعطه وقت هم آن چنانی ندارم چه جوری به همتنون سر بزنم به خاطر همهی دلدارياتون مرسی

رو پول ديدم نوشته

دورود بر پيروزی مرگ بر استقلال

می گم اين اينزرت ها رو ديديد؟همشون کچلن فقط همين يکی مو داره

اين فوت آقا جون منم يه جورايی خوب هم بود با يه چند نفری که رابطه نداشتيم دوباره شروع شد

می ترسم بيشتر از اين بمونم بيرونم کنن!

گم شدم

خوش  باشيد

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٩
تگ ها :