من زنده ام!مثل زنده رود!که يک روز زنده بود

فروغ

اين جا داره باروون مياد!کاش حالا که هوا تاريکه و نمي تونم بارون رو ببينم انقدر زياد ميومد که صداش رو بشنوم!اين روزا هر کاري مي کنم بيام اين جا رو آپ کنم نمي تونم !بار ها و بارها اومدم حتي 10 خط هم نوشتم ولي زدم همه رو پاک کردم
ولي الان ديگه بايد آپ کنم خيلي بلاگم سوت و کور شده!نمي خوام عادت کنم به رخوت!خيلي وقته قيد همه چيز رو زدم!
دلم مي خواد سازم رو ادامه بدم!دلم براش تنگ شده مني که مي تونم!چرا تلاش نمي کنم!چرا اراده ندارم!
آره!يه راهي رو رفتم و حالا مي بينم تو اين راه 60 تاش تجربه بود !40 تاش خطا!چه تجربه هايي!حاصلشون بي اعتماديه!بدبينيه!راست ميگن!!همه اين طوري نيستن!ولي بد قاطي کردم!کاش انقدر .....................
مهم نيست!بايد شروع کنم!خيلي وقته اين تصميم رو دارم، خيلي وقته!ديگه بايد شروع کنم!من از جسمم راضي نيستم!همين يکي کافيه تا هميشه اعصابم خورد باشه ...........
نمي دونم از چي دلگيرم!نمي دونم از چي هست که گريم مياد خيلي بده گريت بياد و هر کاري کني اشکت حداقل رو گونه هات هم نياد!خيلي بده که هر وقت نگاي خودم مي کنم يه بغضه بزرگ مياد گلومو مي گيره و چشام مي سوزن، خيس مي شن ولي اشکام پايين نمياد خيلي وقته گريه نکردم!شب يلدا گريه کردم!دلم تنگ شده براش!خيلي ازش دورم!خيلي!خيلي سخته نشونه ها يه چيزي رو نشونت بدن که با چيزي که بهش ايمان اوردي و يه جورايي مجبوري بهش اعتماد کني يکي نباشه!اگه بهش ايمان نيارم مي ترسم بدتر شه!
....................................................................
دوتا امتحان فيزيک دادم هر دو رو هم خراب کردم اين روزا خيلي چيزهارو خراب کردم حتي دلمو!خيلي چيزا راه دادم به دلم که سياهش کردن!ولي  پاکشون مي کنم
 فردا نهار خونه ي مادر يکي از دوستامون که ازدواج کرده دعوتيم!دلم نمي خواد برم  شايد سولماز حق داره که با ديدن ما اونم حالا که دانشجوئيم ياد گذشته ها کنه و از يادش بره که ازدواج کرده
حس مي کنم کل پاييز رو سرما خوردم!موند تو بدنم!

 

هوا ....هنوز ابريه!فکر کنم داره بارون مياد!دلم نمي خواد تو خونه بمونم /جايي رو ندارم  برم!دلم گرفته

چون صيد به دام تو هر لحظه شکارم

در دوري صياد دگر تاب ندارم

رفته است قرارم

چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم

چون دام به آغوش نگيرم نگرانم

دلم از دست اين همه آدم که توي قلبم جا گرفته به خدا خيلي گرفته

چرا انقدر سستم؟

کاش فقط براي يک روز هم که شده آدم ها برام جبهه نمي گرفتن

دلم مي خواد هاي هاي گريه کنم دلم مي خواد به دامن يه آدم مطمئن بچسبم و زار بزنم

کاش نگاه ها آدمو راحت مي ذاشتن هميشه اونا موفق بودن

من شرمندتم !نتونستم نگهت دارم چقدر مي توني ازمون دلگير باشي؟هيچ کس نتونست ...............................

منم نمي تونم.........اين داره خفم مي کنه!

خيلي وقته تو دفترم ننوشتم!۳ ماهه رو هوام.................

من ـ ـ مي خوام ،آروم ترم

هواي باروني و افتخاري و صداي رعد و برق و مني که هاج و واج موندم  از رفتن و آومدن آدم ها

هوا ديگه ابر نداره شبه فردا آفتابيه امشب اينارو مي ذارم تو بلاگم

موفق شدم ...هنوز باهامه...هنوز وقتي يه چيزي رو از ته دلم نمي خوام يا مي خوامو نمي دونم بايد بخوامش بهم مي ده آي خدا که هميشه يه چيزي هست براي برگشتن به تو چرا نمي خوايم هميشه انقدر سريع بهمون مي رسي که مي مونم واي خدا چقدر ما تنهات گذاشتيم  با چه رويي نگات کنم؟

هميشه همين طور برام بوده!گاهي به ساعت هم نکشيده

خدايا چرا بدي ها انقدر زود فراموشم مي شه؟چرا من براي هر چيزي يه دليل دارم؟خوبه يا بده؟

از دوري صياد دگر تاب ندارم.........................

چون دام در آغوش نگيرم نگرانم....................

مرسي

تنهام نذارين

خوش باشين

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٦
تگ ها :