فعلا....   
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
تگ ها :

.....

وحشتم از دیدن صداقت بود

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.....................

فکر خسته ام توان اندیشیدن به دل شکسته ام را ندارد ....

کاش آن حقیقت عریان محض را هرگز ندیده بودم............................

  

نویسنده : aIDa ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :

؟

يا حسين

توی اوج گناه!!

می خوان زجر کشم کنن!!؟!!!!!!!

نمی تونم باور کنم!!نمی خوام باور کنم!

آخه هنوز حس می کنم می شه!به خودم می گم اگه باور کنی ديگه نمی شه !هميشه همين طور بوده!مگه نه؟...............واسه من بوده!.....شايد هم می خوان بهم بگن که ببين!خودت خرابش کردی!فقط يه نفر فاصله داری!.................................

همسفر تنها نرو ...بذار تا باهم بريم ....سرنوشتمون يکيست.........هر دومون مسافريم...........

تا حالا از عصبانيت بغض تو گلو داشتن رو تجربه نکرده بودم ...............دلم تنهايی می خواد ..............

گاهی خيلی زود دير می شه .........خيلی!فقط چند ساعت مونده بود!.........................

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
تگ ها :