کاش آن حقيقت عريان محض را هرگر نديده بودم.............................

 

 

دوباره رفتم شمع روشن کردم ........دوباره پیاده روی تا قصر الدشت .......پر از حرف....پر از فکر.............دوباره درد زانو.........دوباره بغض.........دوباره موندن توی کار خدا........دوباره خفه شدن.........دوباره زمزمه ی  ای پرنده ی مهاجر داریوش.....دوباره روشن کردن 12 تا شمع........دوباره ترس از مزاحم......دوباره دور وایسدن و نگاه کردن به شمع ها و آرزوهام..........................دوباره  پیاده رفتن تا عفیف آباد ........دوباره یه سنگینی خاص!............دوباره بی حالی......سستی......

که چی؟چرا؟.......حالا باید چی کار کنم؟

با این بغض سر خوردم چی کار کنم؟

یه زمانی وقتی شمع روشن می کردم فقط یکیش آرزوی خودم بود ..........ولی الان شد 3 تا!

خیلی دلگیر بود دیدن خراب شدن تکیه ی سمت راستی که شمع روشن می کردم......خشکم زده بود....با چه دلی انقدر خاک ریخته بودن رو جایی که آدم ها آرزوهاشون رو می گفتن!اگه اون طرفی رو هم خراب کنن چی؟وقتی رسیدم انگار غم عالم رو گذاشتن تو دلم .........یاد قدیم.....یاد آدم هایی که ازم می خواستن براشون شمع روشن کنم و حالا دیگه نیستن دلگیرم می کرد .......هنوزم بغض دارم ...........از هزار تا چیز........ولی انقدر غم دارم که فقط می خوام بخوابم...............نمی دونم باید چی کار کنم..........هر چند غمش...........

وقتی این همه پیاده  راه اومدم رفتم یه سری زدم به نکیسا.............اتاق آقای دبیری.........داشتم خفه می شدم!نکیسا دیگه اون جا نیست.........هنر های تجسمی شده..........اتاق آقای دبیری هم شده بود کلاس سفال

گری..............جای ماشینش هم یه پراید بود.......خاکستری بود.............

مرسی

صلوات

خوش باشی

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱
تگ ها :