وحشتم از دیدن صداقت بود

گذشت

این روزها فقط گذشتن رو می تونم ببینم

دلم گرفته.آدم از خواب بلند شه ،به خودش بگه :وای چه خواب خوبی بود..خستگیم بر طرف شد!حالا بشینم درس بخونم و کم کم یادت بیاد که چه خوابی دیدی..هنوز تو فکر خوابت هستی که پات رو از اتاقت می ذاری بیرون انگار از دنیای خیال وارد دنیای واقعیت می شی...همه چیز یهو حمله می کنه .....بغض می کنی...هندونه می خوری که بغضت بره پایین !فایده نداره!بزرگتر می شه....طاقت نمیاری ...نمی خوای گریه کنی!!ولی اشکهات در میان..همه غم های عالم دلت می شه ۲ قطره و میاد پایین..فقط ۲ قطره...........انگار دوباره همه چیز یادت می ره...دلت یه آغوش مطمئن می خواد ..حالت از مصنوعی هاش بهم می خوره ..باز وارد اتاقت می شی..انگار در خودش پشت سرت بسته می شه ..انگار بهت می گن اخه کجا می ری؟؟بشین پیش خودمون اون بیرون بهت رحم نمی کنن..تکیه می دی به درو آروم می شینی.............فقط می شینی..

این رو از توی دفترم نوشتم!دفتری که همیشه همرام هست و می نویسم...این روز رو نمی دونم چه روزی بوده تاریخ رو نزدم ....فکر کنم اردیبهشت بوده

خیلی غریب شدم....یه چیزی تو مایه های عروسک ...هیچی نممی فهمم!دلم تو سینم سنگینی می کنه!نمی شناسمش!حسم رو نمی شناسم!.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٩
تگ ها :