تو

دست خودم نیست....وقتی رو صندلی نشستم و از دست تو سرم گیج می ره ....

 

بی اختیار مقایسه می کنم و بغض.....خودم رو با تو....دادش رو توی خیال سر تو می زنم....و لبخند رو توی واقعیت تحویل می دم....

 

مهربونیم رو که می بینم واسه تو....این حقمه که بسوزم.....

 

تو هیچ وقت نخواستی توی لحظه هات باشم!نه این که اون اومد و اون تونست و خواست!!....تو باید می خواستی...تو نخواستی...

 

این روزها که بوی تو توی لحظه هام پیچیده..آرومم از علتش.....

 

اون دور دورا وقتی تو رو می بینم پشت این پرده ی ضخیم....دیگه نگاه خودم نمی کنم....نمی تونم..

 

چی کار کنم وقتی تو رو می بینم و می فهممت....چی کار کنم!؟دیگه اون دل نیست......

 

تو نمی فهمی.......هیچ وقت نفهمیدی و همیشه قاطی کردی...............................

 

چه ساده خودت رو به فراموشی زدی....تو هنوز خودت رو گول می زنی.......این خالی بودن تو از عقلته....ازدلمه.......

 

تو می گی:سرم روی بالش که می زارم!آرومم!!راحت ِ راحت....من بالش رو روی سرم فشار می دم که از صدای نفسم نفهمی چه به سرم اوردی....

 

چه امید عبثی دارم.....من چه دارم که تو را در خور......................تو چه داری...........همه چیز..............................................................

 

من دارم دنبال تو می گردم....کجایی؟می خوامت....توی این لحظه ها فقط تو آرومم می کنی.....

 

کاش تو با من باشی.....بذار با تو آروم باشم......تو می تونی......

 

حالا دیگه خوب می دونیم.....که نه من !نه تو!دوست نداریم لحظه های رو به یاد بیاریم.......هم  من،هم تو!به فراموشی سپردیم!

 

هر چی می گردم ...توی گوشه های دلم..که ببینم حرفم به تو چیه...که چی کارت دارم...هیچی نمیاد...جز دوست داشتن.....اونم فقط واسه تو.

 

من هیچ وقت دلم نیومده تو رو ناراحت کنم....و تو!همیشه گذاشتی پای نفهمیه من و نخواستن من .....

 

تو هر روز داری بیشتر از روز قبل من رو به سکوت خودم مطمئن می کنی....من خیالم راحته که تو!دلت رو به خاطر من ندید نمی گیری....

 

تو دنبال نگاه های ستایشگر بودی....

 

می ترسم از تو.....حواست به خودت و دلت باشه.....نگرانم واسه تو....

 

با این همه نوشتن..هنوز دلم از تو خالی نیست....

 

همه ی شب ها و روز های من عیده.....اگر تو بذاری...

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱
تگ ها : برای تو

 

تولد خروسه....شیرینی پخته زاغک

همه با هم دست بزنین تولدت مبارک.....

از اون جایی که وقت ندارم و کم کم ساعت ۸ هست و در حال ونگه دادن هستی!فعلا همین یه خط رو داشته باش تا بقیش!!!!!
 خیلی رو داریا!!!

  

نویسنده : aIDa ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٢
تگ ها :

راه و اتوبوس

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                                       سخت دلگیر تر است

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم سخت دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران،

       باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

دلم واسه آدما و چهره هاشون تنگ شده بود

این که یه جا بشینم و یکی رو بذارم زیر نظر ...اسمشو گذاشتی فضولی....

اتوبوس اول رو به دلیل جا نبودن سوار نشدم و گذاشتم واسه بعدی..سر جام نشسته بودم و تو فکر این بودم که کاش می تونستم مثل قدیم جامو با کسی که بیشتر از من نیاز داره عوض کنم

پاهام مثل قدیم نیست که بتونم یه مسیر طولانی رو روش بایستم ..داشتم با خوم کلنجار می رفتم که آیدا هنر چیز دیگست!!...ولی ضرر خالی هست...تو همین فکر ها بودم که خانوم کنار دستیم چسبید بهم و یکی نشست کنار دستش!تمام صورتم شد لبخند.....داشتم شیرینیش رو مزه مزه می کردم که خانومه بلند شد ...یکی دیگه رو صدا زد ..یه بچه بغلش بود ..به خودم گفتم انگار خوبی واسه آدمش مسریه!!..هنوز داشتم نگاش می کردم که چشماش برق زد ....چه بچه ای!توی تاریکی فکر کردم نور ماشینی که رد شد تو چشماش افتاد !نزدیک تر که اومد و کنارمون نشست ...

دیگه بغض مزه می کردم ...گوشیم رو خاموش کردم و تمام وجودم رو کردم گوش ...مامانش باهاش حرف می زد و من ......اولین بچه ای بود که اصوات نا معلومش تنم رو لرزوند.

آدما با چشماشون کاری نمونده که نکرده باشن ..........

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٤
تگ ها :