صوفیا!....

نیومده از خونه ی همایی به مامان می گم برسونتم خونه ی شما!خونه ی ما ها زمان مناسب نمی شناسه.مامان کار خودش رومی ذاره کنار و میارتم.ساعت 11 شبه.

رو زمین می شینی..تقریبا رو به روی منی که به تختت تکیه دادم رو زمین.بعد از اون رفتن و اومدن ها، آروم می شینی..

شروع که می کنی به حرف.بدون حرکت...نمی دونم سر کدوم حرفت سرم رو اوردم بالا و نگاه چهرت کردم.نمی دونستم اون خط کی اومد که من نفهمیدم.شک کرده بودم از بودنش.انقدر آروم؟وقتی از پشت عینکت اون یکی هم جمع شد دقیق روی مژه های آخرت. آروم تر از قبل.بدون هیچ......آدما چی به سرت اورده بودن.....گلوم فشرده شد.دماغم سوخت.......سرم رفت پایین....حرصم گرفته بود..از درکت...از حرص خوردنت..از دلت....

جات امن بود صوفیا....بگو.

نگاهت رو به پایین بود..نمی شنیدم چی می گی....سوال هام ربطی به حرف های تو نداشت.می دونستی سوال هام از کجا میاد.وقتی جواب سوالمو می دادی.حتی با نگاه .باز ادامه ی حرفت رو می زدی.....ببخش صوفیا که گهگاهی به جای گوش دادن به حرفت به تن صدات گوش دادم...به عینکت...به فرم موهات....به حرکت لبهات...به پلک زدنت.....

من به این نگاه ها احتیاج داشتم..باید حک شن تو نگاهم.

 

وقتی دراز کشیدم و سرت رو گذاشتی رو شکمم!با  ترسی که فکر می کردی دلم درد می گیره....شونه ی سرمو از تو موهام برداشتم گذاشتم تو سرت....این شونه رو از تو گرفتم.تو اتاقت بیشتر از قبل احساس آرامش می کردم صوفیا....صوفیا تو تولد شده بودی....این رو از ترسی که همیشه بود و دیگه نبود، فهمیدم..

از طرز نگاهت فهمیدم....

 

موهاتو که شونه می کردم بهم گفتی اون روز که تو خواب ازت خداحافظی کرده بودم ،تو تنهاییت چطور صدام زده بودی....من خندیدم.بهت گفتم صوفیا!ما فقط همو داریم!صوفیا!کی می تونه ما رو ازهم جدا کنه؟چی می تونه؟صوفیا اگر ما همو ندااشتیم چی کار می کردیم تو این دنیا و آدم هاش!؟بهت گفتم صوفیا من این شهر رو خیلی دوست دارم! ولی مجبورم برم.نگاه پر آرامشت میوفته رو زمین.....

صوفیا..........من مجبورم.

بهت گفتم برو موهاتو کوتاه کن.....بهت گفتم کتاب بخون،هر چی دوست داری....بهت گفتم از آزادیت لذت ببر....خوبه که فشار درس روت نیست....

به خودت برس صوفیا!نه به دل دیگرون.

بهم گفتی آیدا خوب می دونم خیلی دوست دارم.می خندم بهت.خنده هامو می شناسی.

از اون روز که می گی و من مات می شم بهت می گم صوفیا چرا خودت رو اذیت می کنی؟اون تابلو تو اتاقت چیه وقتی هیچ عقیده ایی بهشون نیست....تو اتاق من هیچی زیادی نیست!

نگاهشون نکن صوفیا!اونا تو رو ..من رو ..همایی رو!خورد کردن.شانس دیگه ایی بهشون ندیم!!!!

صوفیا‍!از امیدی که نا امید شد که می گی خوشحال می شم.خیلی.بهت می گم خوبه صوفیا!حالا دیگه فقط خودت رو داری!لبخند می زنم صوفیا!بهترین خبری که از این سفرم دارم......

حالا دیگه فقط منتظر همایی ام.

 

داداشات که میان تو اتاقت از لحظه اول نگاهشون می کنم تا وقتی توی یکی از پیچ های خونتون می پیچن....یادم نیست سوال هایی که پرسیدم جوابشون چی بود..

دلم براشون خیلی تنگ شده بود.

 

ساندویچ رو که نصف کردی...کافی میکسی که باهم خوردیم..رانی که خوردیم..شکلاتی که تو مزه ش رو لو دادی و خندیدیم.ژله ایی که خوردیم.همه ی اینا رو نمی دونم چه طور خوردم .سیر بودم!!

 

زود نگذشت!عمیق گذشت...وقتی مامان ساعت 1 زنگ زد نه من اصرار به بیشتر موندن کردم نه تو!عجیب بود..انگار زمان ایستاده بود.

یه عهد بود ......

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
تگ ها :