کوزت 22 ساله ....

از آن جایی که رگ گردنمان از غیرت  کمر درد مادر گرام قلمبه گردیده بود در این دو روز مانده به عید خواهری خود را سفت و محکم به کوزت عزیز ثابت کردیمگاوچران....

حال جارو برقی سوخته ،جارو برقی سوخته داند....

جای همگی سبز !!منی که تا یک ساعت بعد از بیدار شدن حواسم سر جاش نیست ،صبح که از خواب بلند می شدم هنوز چشم هام باز نشده بود تو ذهنم دنبال جای شروع می گشتمابرو!!ناب ترین لحظات متعلق به زمانی بود که کمر همت بر بلند کردن مبل ٣ نفری خانه کردیم تا زیرش را با جارو دستی جارو نماییم!!!!بلند کردن همانا و سیاهی رفتن چشم بنده  هم همانا !بعد از استراحت و میل نمودن نصف بستنی !باز همت بر بلند کردن مبل کردیم و اصلا توجه به سر گیجه نکردیم و ادامه دادیم...اصلا هم وسواس دست شستن نداریم!!!!اصلا ۵ دقیقه به ۵ دقیقه با صابون و با شدت هر چه بیشتر از دفعه ی قبل دست نمی شستیم!..در اواسط جارو زدن با همان جارو دستی کذایی بودیم که احساس فشار زیادی در ناحیه کمر کردیم....پس از مدتی مصداق ضرب المثل " کوری عصا کش کور دیگر می شود "شدیم!دست چپ را بر روی زانوی چپ ،برای اهرم شدن کمر ،زدیم....پس از مدتی زانویمان قیج و قیجش به صدا در آمد !باز هم محلش نگذاشتیم.....هماننا دیگر از تجسم قیافه ی بعضی ها در این زمان حرصمان در آمد  و بسی غر زدیم که " انتقام می ستانوووووووم"..منتظر

بعد از غر زدن و انرژی گرفتن از رو نرفته و به سراغ سرویس های بهداشتی رفته....بعد از آب پاشی و ریختن مواد ضد عفونی به جان رو شویی افتادیمدلقک!اصلا هم محل سر گرام نگذاشتیم....شانس اوردم دست کش سوراخ نبود!با حرص فراوان دست کش پر از آب را از دست در آوردیم که دزدکی چرا وارد می شوی!تازه ناخن دست راستم هم از ته چرک کرده!برایش مفید نیز می باشد....همچنان در حال سابیدن بودیم که لحظه ای تمام معده ام در جایی حوالی گردنمان قلمبه گردید!کم مانده بود چشمانم از حدقه هر کدام به یک طرف بجهند!!فکر این که مادر و خواهر گرام با خیال آسوده در خیابان به سر می برند بسیار به حالمان برکت و رونق می بخشید....

بعد از اتمام کار شبیه کوزت ٢٢ ساله شده بودم....

بعد از صرف شام و خواندن ابیات حافظ به قصد خواب به سوی تخت عزیز تر از جانمان حمله ور گشتیم که جای همگی سبز تا ساعت ۴:٣٠ با سر درد فراوان بیدار ماندیم.....

 هم اینک بدون ذره ای احساس درد در ناحیه کمر چه ایستاده،خوابیده به هر سو!،نشسته،زیست می کنیم....

 

 

*آروزی من این است هستی تو من باشم....لحظه های هشیاری !مستی تو من باشم.....آرزوی من این است .....

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱
تگ ها :

دل من می طلبد....

کاش شب پا شب ها تو گوشم سوت می زد.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
تگ ها :