هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد:

من  تو را زیستم، شب تاب دور دست!

رها کردم، تا ریزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند.

بیدارم ای سر بسته ماند: من خواب گرد راه تماشا بودم.

و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.

و  همیشه خوشه چینی از راهم گدشت، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.

و همیشه من ماندم و تاریکِ بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستادم....

سهراب...

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها :