می دونی!!رسما دارم دق می کنم...رسما تمام شور و نشاطم ازم گرفته شده!!!

می دونی!!رسما نفس کشیدنم شده مثل کسی که ساعت ها گریه کرده و حالا نفسش شبیه هق هق شده!اما من حتی یه قطره اشک هم نریختم....

من هفته هاست که کمرم درد می کنه....

می دونی.....من رو از خودم....از اون گرفتی....منو از زندگیم گرفتی.......من به هیچ چیز مایل نیستم.....

لعنت به تو.....لعنت به من ....................

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
تگ ها : برای تو

:(

گاهی انقدر از فکر کلافه می شم که حس می کنم تا ته مغزم از مغزم کار کشیدم.......دیگه نه زمان رو می فهمم....نه مکان رو...هیچی.....چه روز های بدی هست.....گاهی از فکر حالت تهوع بهم دست می ده......همیشه از تیر و مرداد بدم میومده.....

حس می کنم دارم دق میکنم...حس می کنم تا دق کردن فقط چند قدم فاصله دارم....به مرگ خودم راضی شدم دیگه......

هیچی بد نیس!!هیچی!!همه چیز رو دوس دارم!!فقط این فکر لعنتی...فقط فکرش منو داره داغون می کنه.......

خدایا!!!من از همه چیز هایی که بهم دادی راضی هستم...گاهی دلگیر می شم که می شد بهتر هم باشه....می شه مثل بقیه بگذره....

امااین یکی....نمی کشم خدا!!اذیتم نکن....بذار آروم بگیرم........

 

 

 

 

هیچ چیزی بعد رفتنت بهم کمک نمی کنه....

بغض های تلخ بین روز...

شب گریه های بی صدا....

بهم کمک نمی کنه!

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
تگ ها : برای تو

سر می ذارم روی سجاده ی صبح.....

خوبه که حداقل چند روزی فهمیدم شادی و خوشی بدون ذره ایی غم و مشکلات چه مزه ایی می ده.....

شاید این اولین باری بود که از وقتی دست چپ و راستم رو شناختم شاد بودم.....شادِ شاد.....

خودم هم خرابش کردم.......خدایا.......چرا این جوری شد؟خدایا......خودت درستش کن.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۱
تگ ها :