برگ برگ زندگی....

هم خوبم..هم عصبی ام

حس می کنم برگ تازه ایی از زندگیم داره ورق می خوره

جایی که تکلیفم مشخص می شه....

جایی که می فهمم چطور و چگونه باید ادم های اطرافم رو مدیریت کنم....

کتاب های فریبا وفی رو که می خونم حس می کنم خودمم که نوشتم.....چیز هایی که می بینه رو خیلی می بینم...مثل این "وَر" های منفی و مثبت توی کتاب "چراغ ها را من خاموش می کنم" .....خسته شدم از این ور های همیشه در صحنه که همیشه منو به سکوت وا می داره ......وری که باعث می شه با فکر کردن بهش دیر عکس العمل نشون بدم...

گاهی جسارت لازمه....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
تگ ها :