بیچاره دلم در غم بسیار افتاد....

نزدیک به 2 سال هست که هیچ کار مفیدی انجام ندادم....

نه این که قبلش انجام می دادم ها....نه....ولی حداقل قبلش انقد راکد نبودم....
ذهنم کم کم داره از خستگی در میاد.....

خستگی کش مکش های ازدواج...خستگی زندگی جدید و شرایط جدید....

خداکنه مشکل مامان هم حل شه تا بتونم ارامش رو برای یک بار هم که شده تجربه کنم....

اگه مامان مثل همیشه یه دندگی نمی کرد...اگه مامان مثل همیشه نمی خواست حرف خودشو به کرسی بنشونه و بگه دیدید شماها اشتباه می کنید...اگه مامان دلش نمی خواس ما رو به گ.ه خوردن بندازه....اگه مامان دلش نمی خواس همه رو روی انگشتش بچرخونه ، من الان باید 1 سال ارامش رو تجربه می کردم.....

نه این که روز ها رو بخوابم تا ساعت 4 عصر و شب ها بیدار بمونم تا صبح،که ساعت هایی که بیدارم، ساعت هایی نباشه که "خبر" بهم برسه.....

2ماهی می شه که غم توی وجودم ته نشین شده....غمه همیشه بودن این مشکلات حل نشدنی....غمه بزرگ تر نداشتن....غمه تنها بودن....غمه جنایتی که خانواده ها با ما بچه ها کردن.....غمه رفتن عمرم به "فکر"...غمه نداشتن خوشی....غمه جمله ی بابا که جنایت شد در حق شما.....

دلم خیلی گرفته از سرنوشتم.....

یه وقتایی می گم مگه می شه یکی این همه غم بکشه؟؟مگه می شه واقعیت باشه؟؟

بعد می رم توی رویا.....رویایی که یهو از خواب بیدار شم ببینم همش خواب بوده...این چیزایی که کشیدم خواب بوده..یه کابوس بوده.....

گاهی توی خیالم بهت میگم مامان واقعا بهشت زیر پای توئه؟؟

دلم چایی می خواد......

فک می کنم باز به یه دکتر باید برم.....

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :

 

کاش این استرس های روزانه تموم می شد......

هیچ وقت غمم از خودم نبوده....هیچ وقت.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸
تگ ها :

آهاااااااااااااااا بیا وسططططططططططط

هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا وسططططططططططططططططططططططططط

اهااااااااااااااااااااااااااااا

\:d/

هااااااااااااااا

از صبح ساعت 4 بیدار شدممممممممممم!!عین یه شیر صبحونه اماده کردم!!!کلی بازی کردم!!!!حالا هم آهنگ گذاشتم تک و تنا دارم توی خونه می رقصممممممممم

هااااااااااااااااااااااااااااا

چرا هیچ کس مهمونی نمی گیره من همش وسط باشم تخلیه شممممممممممممممممممممممممممممممممم

این ماه 2 خبر خوب شنیدم!!!3 تا از دوستام نامزد کردن!!!!دوتاشون با هم:D

شاعر می فرماید عشق من ناز نکنننننننننن

آآآآآآآآآآهاااااااااااااااا

هوار تا کار  دارماااا!!اما بالاخره باید ثابت کنم یه شیرازی هستم یا نه:D

رقصیدن و خوش گذروندن مهم تر از کار هستتتتتتتتتتتتت

خداکنه دوستام خوشبخت بشن و همیشه شاد باشن!!!همیشه!!!!همیشههههههههه!!!!!

  • چرا من بلد نیسم کردی برقصمممممممم!!هااااااان؟؟؟؟؟؟
  • دلم گربه می خوادددددددددددد!!!از این دله هایی که قدشون بلنده!!!یا از اون پا کوتا های بداخلاق که کتک می زنننننننن!!!عررررررررررر
  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
تگ ها :

تو بهترین دوایی برای خستگی هام!!!!

باز هم من خوابم نمی بره......همسری خوابه ومن طبق معمول دارم سر خودمو گرم می کنم تا خوابم بگیره.....

نمی دونم چرا این 2 روز گذشته فکرم که ازاد میشه "آپارتمان های کوی زهرا" یادم میاد.....

کاش بتونم برای بچه هام روز هایی رو به خاطره نذارم که با یاد اوریش سرشون رو با قدرت تکون بدن تا از فکرش بیرون برن...

لعنت به گذشته...کاش می شد خدا دلش برام می سوخت!!می گفت بسشه دیگه!!این خاطره ها باید از ذهنش بیان بیرون!!!!باید تموم شه!!بعد یه روز همه چیز از خاطرم پاک می شد......

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤
تگ ها :

این زمان لعنتی......

آرشیو ویلاگم رو که می بینم دلم هُری می ریزه......واسه سال هایی که گذشت...واسه روز هایی که این وبلاگ به خودش دید....واسه تنهایی هام.....واسه خندیدن هات...واسه دلتنگی هام....واسه روز های تلخی که گذشته ها برام تکرار میشد.....واسه رفتن ها.......واسه عقدم...واسه روز های بعد از عقد...واسه الان که خانوم یه خونه شدم.......واسه دوست هایی که نبودنشون رو با تک تک سلول هام حس می کنم و متاسفانه هییییییییچ نشونه ایی ازشون نیس...میکائیل....مهسا...نگار....متولد ماه مهر.....7 چناری ها...اسپاگتی....مارمولک....

به این فکر می کنم که اینا هر کدوم پی زندگیشون هستن.....اینا هم گاهی به یاد من میافتن؟

هیچ بعید نیس که به فکرم نیافتن...این منم که همیشه خودم رو انقدر درگیر دوس کردم....دوست هایی که یک درصد در گیر شدن من توی رابطه، درگیر نبودن....

ادم نمی شم کلا....

دلم گرفته....این روز ها این جمله رو که به خودم می گم یه بغض میاد توی گلوم می شینه....بعد که خوب و منطقی دور و برم رو نگاه می کنم می بینم چیزی واسه تبدیل شدن این بغض به گریه ندارم....

اما ته دلم گرفته...دلم یه هیجان میخواد...واقعا دلم هیجان می خواد

 

پ.ن: وبلاگم تنها کسی بوده که همیشه با اغوش باز ازم پذیرایی کرده.....نه فیییسپوک نه فروم ها می تونن جاشو برام پر کنن....اون جا همیشه کسایی هستن که نمی تونی جلوشون حتی به فکر بری...چه برسه بیای خصوصی ترین حس هات رو بگی......

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
تگ ها :

یلدای خر

چرا من همیشه برای سرپا ایستادن باید نگای پایین تر از خودم بکنم؟؟؟؟

چرا هر وقت گله کردم همه گفتن نگای فلان کسک کن!!!اونم همین طوره!!!فلان کس رو ببین!!اونم همین اتفاق واسش افتاد....

ولی واقعیتش اینه که هر چیز خوبی بود به نسل ما رسید از رومون یه پرش کرد و رفت!!هر چی هم بد بود تلپی افتاد روی سرمون و استراحت کرد...

از صبح که بیدار شدم دلم گرفته...کارایی که دوس داشتم هم کردم...اما اروم نشدم......

عصری هم باشگاه دارم.....حوصله ام نمی شه.....

خوب شد این جا برف نیومده....اگر میومد بیشتر دلم می گرفت...

یلدا نزدیکه....اصلا همین یلداس که انگار پاشو گذاشته روی گلوم بر نمی داره!!

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧
تگ ها :

 

وای.....

چه دلم تنگه این جا شده بود.......چه بوی خوبی میاد از این جا...

این جا من همیشه جا داشتم...همیشه پذیرفته شدم......مممممممممممممم

دوسش دارم....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →