D:

از اين نگاه سرد
با اين چشمهاي سنگي تو
دلگير مي شوم


توجه کردين من هيچ وقت سلام نمي کنم!
فصل!:چله ي زمستون!  مکان :!تو حال!   وضعيت:!با اسما حرف مي زنم!
اسما:هوووووورت!
من:واي اسما تو چقدر چايي مي خوري !وي!
اسما:چايي نمي خورم حدس بزن ببين چي چي دارم مي خورم!
من:چايي!تو چايي رو هميشه اين جوري مي خوري انگار داره (خوشمزه ترين نوشيدني چيه؟!)مي خوره!
اسما :نه دارم هلومي خورم!
من:اااااااااااااااااي کوفت بخورييييييييييييييييييي آي اسما الهي دندونات بريزه تو حلقت  خفه شيمی خواااااااااام
اسما:هووووووورت
من:مرگ!اين چه نوع هلوييه؟هوورت چرا مي کشي!مي خواااااااااام
همانا داشتم موهاي خودمو مي کندم!
خوشحالم که زود تر بهم گفت احمق!هلو تو اين فصل!
همانا وجناتم بسي خرسند و شادمان گرديد!

 

هميشه دلم مي خواد شعر بگم!عاشق باشم !!نمي ذاره نذاشته!
همين خورده ريزي که اسمش زندگيه
وقتي برمي گردم به اين که فاصلم از چيه!حرف رو مي بينم!.........

 

وايييييييييييي فکر کنين بخواين به جاي دوستتون هر  از گاهي بري  يه مدرسه درس بدي!
از اون جايي که مشخص نبود من بايد به کدوم کلاس برم رفتم روي يه صندلي کنار کلاس آمادگي ها  نشستم
خوب البته کم کم کشيده شدم تو!
همون اولش جيغم رفت هوا!نمي دونم چرا يهو همشون جمع شدن طرف من !يکيشون اومده بد رو پاهاي من ايستاده بود!تو اون شلوغي هم نمي تونستم پيداش کنم ......کاش اومده بود رو پاهام ايستاده بود!اومده بود رو 3 تا انگشت فينگلي پاهام اونم نوک نوک!ايستاده بود!"(اصلا پا نبود!!)آخر عين پرده زدمشون کنار!آي پام!
خاله!!!!
با منه؟بله؟
اي مي خوا بتنه اينااااااااااا
ها؟!بيا خاله اين ور!عکس خودتو چرا مي خواي پاره کني
خالللللللللللله
بله؟
ياسمين اينو زد!
واييييييييييييييييي قشنگ بدبختي نازل شد!يه بچه ي فينگيلي بود بغلش کردم گذاشتمش رو پاهام!عروسکشو داددم دستش يکي از دوستاش!(دوقلو بودن بعد يکيشون شبيه کفتر(کبوتر) بود!)يه چي توز داد دستش !فکر کنم مي دونستن ادامه داره چون همشون رفتن سر کار هاي خودشون!البته اون دوتا هنوز دم در ايستاده بودن اون يواشکي دستش رو مي برد طرف در!دوستشم  جيييييييغ خالههههههه!
وقتي مي خواست عکسارو پاره کنه قيافش خيلي جالب مي شد!جالب عکس همه رو هم مي گفت خودمم
همچنان اوني که تو بغلم بود به گريه  ي خودش ادامه مي داد
خوب بسه ني ني خانم!
هههههههههههههههههههههههههههه.............کاش اشکم می ريخت!
چته؟!!!!!!۱
يکي اومد
!مي گما اين ياسمين اينو زده داره گريه مي کنه
ياسمين رو دعوا کرديم!ياسمين بگو ببخشيد!
ياسمين:ببشيد
خانومه:خوب ديگه اين همين جوری گريه می کنه 
ياسمين:خوب ديگه............بقيش يادش رفت!(طوطی بود!)
ههههههههههههههههههههههههههه
دعواش کرديم که!مي خورم چي توزتاااااا!بچه بياين چي توزش رو بخوريم!
ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
خوب گريه نکن ديگه!
هههههههههههههههههههههههههه
يه خانوم ديگه!
چي کارش کنم!آروم نمي شه!
ااااااا!اين شروع کرده ديگه آروم نمي شه!شکر خدا بردش!
البته وجود اين موجود منو بسي ياد آبجي و پسر خاله ي  گرامي انداخت گويا هر دو اين وضع رو داشتن!
خالللللللله
بله؟
اي دودوت مي ته
رو به امير که حرفش رو مي فهميدم!چي؟
نمي دونم
چيکار مي کنه؟
اي دودوت مي گه
ها!دروغ!
ادامه ي بحث کتک کاري بود!
داشتن مدرسه رو تزئين مي کردن واسه 22 بهمن!
رفتم سر کلاس دوم
گفتن کلاسمونو رو درست کنيم گفتم باشه!
اومدم کمکشون کنم 
رفتم رو صندلي ايستادم  تک تک اومدن مغنه هاشون رو زدن بالا که بادکنکارو بزنم به موهاشون بعد بزنم به سقف!
يه جاش خوشحال شدن شروع کردن به جيغ زدنو دوتاشون دور صندلي دنبال همديگه گذاشتن!
يهو يکيشون ايستاد قيافش شد علامت سوال!!!!!!!!!
گفتم داره اذيت مي کنه!
يهو ديدم
ههههههههههههههههههههههه
چته؟فاطمه!
پاشو نشون داد!
يه پنس رفته بود تو پاش اومدم درش بيارم در نيومد!
اونم جيييييييغ!منم هم خندم گرفته بود هم دردشو مي ديدم!ناراحت بودم
آخرش دوستاش خنديدن!گفتم بذار جورابتو در بيارم !اومدم جورابشو در بيارم يهو پنس رو کشيدم بيرون!
از اون جايي که من کشته مرده ي کارتونم رفتم ديدم يکي از کلاسا کارتون زيباي خفته رو گذاشته!يکم نشستم رو صدنليشون نگاه کردم يکيشوون هم از اول تا آخر فيلم رو تويه 3 تا جمله بهم گفت اومدم خونمون!

يه چند روزيه با اين که خيلی ضعف دارم گرسنم نيست!غذا از گلوم پايين نمی ره!به نظر مامان من عاشق شدم!به نظر شما چيه؟

فکر کنين اعصابتون از يه موضع فجيح خورد باشه تو خونه هم داری از اين سر به بهونه های الکی هی می ری اون سر!يهو پات ببره!خونشم بند نياد!هيچ کار اشتباهی هم نکرده باشی !حداقل يادت نياد!از شدت عصبانيت فقط ساکت بودم !!!!!!!!هيچ کاری هم نکردم مامان برام چسب زد .......................

اگه بدونين چقدر دلم می خواد به همه سر بزنم و کامنت بذارم!

اگه بدونين الان چقدر درس رو سرم آوار شده!!

همين الان مامان دوباره گير داده!صبحونه می خوری؟

نه خوردم!

کی خوردی؟                      همين الان شير کاکائو خوردم!

کو؟        ظرفشو نشون دادم!

صبحونه چی؟                    نه

شانس اوردم....................

 

دلم خيلی گرفته!از آدمها!از چشماشون!از سرديشون!از گول زدناشون!از اين که هيچ وقت نتونستم بفهمم کدومشون دروغ می گن کدوم راست!

اين روزها زار می زنم و خودم با خودم می خونم

رازقی پر پر شد!           باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی!       کمر عشق شکست

من نشستيم و تماشا کرديم!

دلم می خواد گريه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گريه کنم

برای نابودی عشق!واسه زوال عاشقی

دلم از همه آدمها می گره با اين کارهاشون!اين که ديگه نمی خوان کسی رو دوست داشته باشن!اين که دنبالش نيستن!اين که نمی فهمنش!اين که فرار می کنن ازش اين که هيچ کس نگهش نميداره آدمها دنبال خوشبختين ولی برای بدست اوردنش تلاش نمی کنن!...................فقط نگاه می کنن تا بياد!اگه هم اومد انقدر با چيز های مادی در گيرش می کنن که عشق نبايد ديگه بمونه!بايد بره .................

دلم می خواد گريه کنم .........

ابر سياه رفتنيه!خورشيد دوباره در مياد!دوباره باغچه گل می ده از عاشقا خبر مياد!

من منتظرم هميشه به خودم می گم آخر يه روز می بينم يکيو که عاشق باشه!عشق رو بفهمه!و برای موندن عشق تلاش کنه!هر چند فقط خبرش بهم برسه!فقط باشه!

 .................

صلوات(فاتحست)

مرسی

تنهام نذارين

خوش باشين

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
تگ ها :