دست های خالی و اين چشم های گريون

اين تموم سهم من از اين روزگاره......

سلام

بالاخره اومدم خيلی طول کشيد بار ها و بار ها می خواستم برم کافی نت که آپ کنم گاهی فقط ۱۵ قدم مونده بود که برم ولی پشيمون می شدم ............کافی نت رو دوست ندارم ....برام غريبه

دانشگاه خيلی مشغولم کرده ومين ترم ها شروع شده و منم اصلا درس نمی خونم و کلی فکر دارم

نمی دونم اين روزها خدا داغ داغم می کنه و بعد يهو جلو دهنم رو می گيره و با تمام قدرت می کنه تو آب سرد!.......يخ می کنم.......... همه وجودم می شه يه تکه آهن سرد و سخت که ديگه هر کاريش کنم تغيير شکل پيدا نمی کنه .........تا وقتی که خودش دوباره ذوبم کنه!و باز همه چيز تکرار می شه !

می دونم هدفش از اين کار چيه

بيچاره دلم

اگه يه مدت نبودم دليل بر بی معرفتيم نيست!بيشتر وقت ها يادم به اين جا بود

صلوات

مرسی

تنهام نذارين

خوش باشين

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٩
تگ ها :