دلم براش تنگ شده

این  همه مدت کنارم بود!هر چند خیلی درد کشیدم!خیلی اذیتم کرد .خیلی........هر چند گاهی وقت ها به گریم انداخته بود  ولی همرام بود!...........همه جا .....

خیلی راحت انداختمش دور!

من که نه!...دیگرون

گفتم: می خوامش گفتند: وی!این چیه می خوایش؟

حالا هم نیستش باز هم درد دارم!

حس می کنم یه چیزی واقعا کم دارم

احساس می کنم حقش این نبود که خیلی راحت بندازمش یه کناری

غریب بود....

انقدر راحت !........دوسش داشتم!انگار یه تکه از وجودم رو انداختم دور....

گریم گرفته!.....خنده داره!یه دندون رو انقدر دوست داشته باشم!

وقتی انداختنش توی سطل نگاش کردم حس کردم کشتمش!حس کردم داره نگام می کنه!حس کردم می ترسه.....حس کردم دوسم داره ....بیشتر از همه آدم هایی که اومدن بهم گفتن دوست دارم..هنوز جای خالیش رو نگا نکردم!نمی دونم چرا فراموشم نمی شه !نمی دونم چرا بغض دارم ...نمی دونم چرا انقدر حسش می کنم ....

جزئی از وجودم بود ....خودم بود....کاریم نداشت که!فقط اون اضافی بود؟

درد دارم .....

دلم براش تنگ شده ....

 

صلوات

خوش باشين

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۸
تگ ها :