امروز هم گذشت!یه پنج شنبه ی دیگه مثل همه ی پنجشنبه های قدیم!با همون شوق

بدون این که بوی انتظار از دلم بیاد!

چشم هام کور شده و گوش هام کر!

انگار یادم رفته!انگار یادم رفته واسه چی دارم زندگی می کنم! و برای چی دارم نفس می کشم!

همه چیز از یادم رفته ..............حتی تو.......

انگار هر چی می دوم دور تر می شم

چرا؟چرا نمی شه؟چرا هر کاری می کنم، یهو به خودم میام، می بینم نتونستم!می بینم لنگیدم!

نمی دونم انقدر دیگه با دل و عقل وجسم و چشم و گوش هام بحث کردم که دیگه نمی دونم حرف هر کدومشون چی هست!..........

نمی دونم چرا دنیا رو نمی بینم!

نمی دونم چرا هر چی فرار می کنم بیشتر نزدیک تر می شم؟

احساس می کنم شدم علامت سوال......

انقدر گیجم که به ساده ترین سوال ها هم نمی تونم جواب بدم ..........

آخر این راه چیه؟

جواب این همه سوال رو که نمی تونم تو کلمه بیارم چیه؟

جواب دل!گوش!چشم!حس!عقل!راه!جواب این ها رو چه جوری بدم؟منتظرن!

مقصد و مقصودم تویی

عشقم و معبودم تویی

چاره ی کار ما تویی

یاور و یاز ما تویی

توبه نمی کند اثر

مرگ مگر اثر کند ...............

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٤
تگ ها :