آرامش دستان خالی

در دستان پر نیست.......خاموشی ویرانه ها زیباست

فروغ

خیلی وقته حرفی ندارم ............دو روز دیگه تولدمه...بر عکس همیشه هیچ برنامه ای واسه امسالم ندارم.....

دوباره دیروز رفتم شمع روشن کردم.....برگشتنه بیشتر راه رو پیاده اومدم....نمی دونم چرا انقدر کارهای مردم واسم تعجب داشت....انگار تو این عالم نبودم.....

شاید اگه می دونستم راه زیادی ندارم از همه چیز بی نیاز بودم.....

نمی دونم چتون شده....

همیشه وقتی یه اتفاق میوفته بعد از یه مدت طولانی خیریتش مشخص می شه!.....تا خیریتش مشخص شه گاهی همه چیز خراب می شه....

خدایا!گاهی یه امتحان هایی می کنی که بلد نیستم جواب بدم.....فقط!دل خودم رو میذارم زیر پام!به خاطر دیگرون!....تحمل می کنم.....این امتحان هات رو من بلد نیستم....شکر گفتم ولی....اون لحظه نمی دونم باید چی کار کنم....شاید هم بهترین کار رو کردم

سرم درد می کنه.....از بی عقلیه آدم ها خندم می گیره!...این چه وضعیه!.........

صبح بلند شدم خیلی شیک!۴ تا لیوان آب خوردم دوباره خوابیدم!

لللللللللللندون عقلم!!

آی با دل د یوانه ی من آشنا

ای از من و افسانه های من جدا......

چقدر راحت آدما می شن خاطره......

چشم مرا از گریه دریا می کنی

صلوات(فاتحست)

خوش باشین...ولی نه با هر قیمتی....................................

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
تگ ها :