من....

نه طاقت موندن نه میل سفر داریم

می خواستم بذارم یک ماه بشه بعد بیام.....

حالا دیگه فقط دوستهام واسم کامنت می ذارن

حرف ها رو قاطی کردم....یه نوشته رو چند بار باید پاک کنم ...

دانشگاه همچنان ادامه داره...هر روز کلاس دارم.. و خسته...واسه همین هست که وقت نمی کنم بیام این جا...سیستمم هم خرابه ..

این روز ها عصبانیت خدا رو می بینم ..........یعنی به دید خودم عصبانی هست....می دونم با هر کاری می خواد یه چیزی رو نشونم بده...می دونم من از خیلی چیز ها خبر ندارم ولی!این طوری هم گاهی اذیت می شم....گاهی به خودم می گم یعنی از این بهتر نمی تونه باشه؟.....می ترسم

همیشه من و اسما و ندا حرفمون این بود که ویرانه خوشبخته!چون ترسی از ویرانی نداره..........و حالا من می ترسم.........چند روز پیش بزرگ تو دفترم نوشتم کاش این ترس لعنتی که باعث شده هیچی از لحظه هام نفهمم تو تنم نبود........

از ادم هایی که به کسی فرصت نمی دن بیزارم...........از آدم هایی که سریع می خوان دعوات کنن بیزارم....مرسی اسما و ندا به خاطر تمام صبر هایی که با هم داشتیم ....به خاطر فهمتون..به خاطر دوست داشتنتون.............

حرفی بزن گلم...من کم تحملم

با گریه های تو روز های شادم از یاد می برم

کم گریه کن گلم...من کم تحملم....

روز های سختی رو گذروندم....هر چند ته دلم مطمئن بودم ....مثل الان که به خیلی چیز های دیگه مطمئنم................................

می ترسم..........

...................

یه لذت دیگه پیدا کردم!بعد از بیدار کردن سولی از خواب دم صبح!بذت بخش ترین کار خریدن یه ماوس لیزری بهد از داشتم یه قرن ماوس (گوی دار!)از اینا هست!

 

شقایق باز هم ببخشید................تولدت مبارک

تنهام نذارین

صلوات(فاتحست)

خوش باشین....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٦
تگ ها :