....

من ترسو شدم.....دیگه نمی ذاره لحظه هام رو بفهمم!دیگه وقتی سجده می رم نمی تونم تا هر وقت آرووم نشدم سرم رو پایین بذارم........دیگه نمی تونم وقتی رو به روت ایستادم چشم هام رو ببندم!

دیگه نمی ذاره از لحظه هام لذت ببرم!نمی ذاره لحظه هام رو باور کنم...........

دیگه نمی تونم یک شب رو تنها تو خونه بمونم!

دیگه نمی ذاره تنها تو اطاقم بخوابم.!

این منم؟!

دیگه نمی تونم تنها یه جای پیاده بیام خونه ....

خنده داره!حتی نمی ذاره همه حرفی رو بزنم.......

نمی ذاره خوشبخت شم!

نمی ذاره به خودم مطمئن باشم.........

ترس.....ازش بدم میاد.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤
تگ ها :