بهترين.....

ای کوه سفید پای در بند

ای آیدای خیکی ای دماوند.....

کی یادشه؟..............................

کسی حوصلش نمی شه از الان می گم نخونه!!خیلی دیگه طولانیه!!

داشتم بلاگ محمود رو می خوندم ...دیدم می گه هولو با امیر طلا ازدواج کرده.....رفتم به بلاگ هولو سر زدم و تبریک گفتم.....یه سر رفتم بلاگ امیر طلا رو نگاه کردم چشمم خورد به آرشیوش به سرم زد برم آرشیو خودم رو نگاه کنم ببینم اولین پستم چی بود.....کاش یادم نمی رفت.......سال 82 شروع کردم ولی از فروردین 83 مونده بود.........خوندمشون.................چه حرف هایی.................چه دوستایی!هیچ کدومشون دیگه نیستن!............موندم اون آیدا کجا رفته؟این آیدا ی سیاه از کجا اومده؟چقدر راحت حرف های دلم رو می زدم...............چقدر راحت از .... گفتم.........الان حتی اسمش رو هم نمی خوام  بیارم.........

چقدر شاد..........

سه شنبه، 11 فروردين، 1383

ببخشيد نمی تونم بيام يه چند روزی، خبر جديد سگ خريديم

سگمون همچنان زندست!

سه شنبه، 25 فروردين، 1383

آن گاه که ”تقدير“ نيست و از ”تدبير“ نيز کاری ساخته نيست ”خواستن“ اگر با تمام وجود با بسيج همه ی اندامها و نيروهای روح و با قدرتی که در ”صميميت“ هست تجلی کند ،اگر همه ی هستيمان را يک ”خواستن“ کنيم،يک خواستن مطلق شويم ،و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان”بخواهيم“ پاسخ خويش را خواهيم گرفت .

پنجشنبه، 27 فروردين، 1383

بی تو آنلاين شبی باز از آن رووم گذشتم

وقتی چراغ قرمز است        نبايد راه بری      اين را بياد داشته باش پسرم!

ولی فکر می کنم بد نباشه    اگر موقع چراغ قرمز        کمی بدوی 

(شل سيلور استاين)        

مدير ما يه چند صد هفته ای قصد نکردن بيان مدرسه ،مدرسه ی ما هم رو هوا چند روز پيش بسکه ما ۱۱ نفر جيغ و داد به تمام معنا کرديم انداختنمون بيرون ما هم رفتيم سينما پای مريم هم وسط دو تا صندلی گير کرده بودديروز تنهايی رفته بودم آزمايش خون بدم، دستام يخ کرده بودن بعد واسه اين که آبروم نره جيکم هم در نيومد حالا اگه مامانم باهام بود غير از اين که دستاشو می شکوندم ...هيس!

یاد مدرسمون هم به خیر..............دیگه اونجا نیست..............کاش بچه ها یادشون نره.....

سه شنبه، 1 اردىبهشت، 1383

ای الهی بگم خدا اين بچه های کلاس مارو چی کار کنه آدم بده کر باشه چند روز پيش رفتم کلاس عين اين کابوس ها هست هر کی يه چيز می گه سرت همراش می چرخه ها تا وارد شدم

وسط کلاس : 

مهشيد :سلام    سلام  

درنا :خبر جديد رو شنيدی    :نه   

نازنين:کنکور بر داشته شده  :آره جون خودت   

الناز:راست می گه    :شما ها رو من می شناسم

پروانه :بابا راست می گن ولی شهريه ها دو برابر شده    :!!!

ميترا :از پنج شنبه تا امروز صح اخبار حتی آنتن هم گفته   :چرت نگين

خانم بزرگر بچه ها راست می گن؟خانم بزرگر: منم شنيدم

منم جيغ زدم

مريم هم تشريف نداشتن ولی اون هم مثل خودم بود کلی ذوق مرگ شديم رفتيم پيش مديرمون که از مسافرت بر گشته بودن گفتن اره برداشته شده کلی ذوقيديم بعد هم قرار گذاشتيم بريم اعتصاب واسه ۵۹۰۰که واريز کرده بوديم جلوی اموزش پرورش

فرداش:

مهشيد خبری نشد از کنکور ،بچه ها ديروز زنگ زده بودن به يکی از دانشگاهها گفتن آره اين جوری هست، تو خبری نداری؟

مهشيد و الهام:از امسال نيست از سال ديگست   :

امروز:

سلام اسماء   :سلام

خبری از اين کنکور نداري؟  :بابا شما ها همتنون اشتباه شنيديد اصلا مال ما ها نيست که ماله اونايی هست که می خوان برن کارشناسی

بچه ها که شنيده بودن؟   :اشتباه کردن

ولی من تا خودم نشنوم باور نمی کنم پيش خودم گفتم آخرش دعاها کار خودش رو کرد ولی انگار نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

الان ترم چهار دانشگاهم!به لطف همین کنکور برداشتن.................

شنبه، 5 اردىبهشت، 1383

يه بار بالای سر آنا ايستاده بودم يهو گفتم شقايق کجايی که دردت به خير؟

-آناچی چی؟

-اومدم بگم جوانی کجايی که يادت بخير،آهنگه شقايق درد من يکی دوتا نيست خونده شد اومدم هم هر دوش رو بگم اين شد

يه چند دقيقه بعدش هم اومدم بگم آدم چايی با خيار شور بخوره اين جوری تابلو نشه !گفتم آدم چايی با نوشابه بخوره اين جوری تابلو نشه

حالا چی شد يادم افتاد به اينا اين که ديروز آنا بالای سر من ،من بالای سر سولی ،خدا هم بالای سر ما ايستاده بود که ديدم آنا يهو لپ منو کند منم همون جور که سرم رو برده بودم بالاجان؟؟    اومدم لپ سولی رو بکنم لپ تو رو کندم آخه نمی دونيد با چه محبتی و چه لطافتی لپ منو کند

چهارشنبه، 9 اردىبهشت، 1383

امروز يه چيزی ديدم شاخم در اومد پسر يه غلطی کرد وايساد کتک رو خورد بعد يکی ديگه هم خورد بعد تازه اعتراض که من يکی تو هم يکی

شنبه با مريم داشتيم می رفتيم گوش منو سوراخ کنن تو راه هم مريم هی تهديد که اگه ناز کردی همچين مي زنم تو سرت که از جات بلند نشی که انگار خدا خواسته بود  تعطيل بودبعد از کلاس هم من حوصله خونه ی خودمون رو نداشتم اومدم خونه وسايلم رو برداشتم رفتم خونه ی مريم اينا که دوباره افکار اهريمنيمون دست از سرمون بر نداشت و رفتيم واسه گوشه منه بد بخت رو تخت نشسته بودم عين مرده ها يخ کرده بودم مريم سمت چپم بود سه تا از انگشتاشو گرفته بودم ،فشار می دادم راستيه درد نگرفت ولی چپيه بهم گغت تا ۴۸ ساعت حمام نرو منم به اين بهونه هنوز حموم ترفتم تازه مريم واسه اين که هی تو گوشش ونگه ندم دوچرخه ی داداشش رو گرفت داد من دور بزنمدلتون سوز

شبش هم که تا ۴من بيدار بودم مريم تا ۵ .مريم ساعت ۴ هوس کرده بود کيک بپزه که خانم خوابشون می بره می سوزه و من بد بخت صبح کيک سوخته می خوردم چيز ديگه که بهم نمی داد (دروغ گفتم خودم شکمو هستم)خلاصه تو کلاس هم هر دومون خواب الهی شکر سر کلاس دينی هم بوديم خوابيديم ولی آخرش از خواب پريدم مجبور شدم باهاش بحث کنم

پنجشنبه، 31 اردىبهشت، 1383

چند روز پيش خواب بابام رو می ديدم بهم گفت :

  • :واسه کنکور که می خونی؟

  • :وا مگه برداشته نشد

  • :نه باباجون شرط معدل داره

تو خوابم آسايش ندارم

  • مريم موتور سواری ياد گرفت

  • اسما تو ناحيه اول شده واسه شعراش

  • سولی کم کم داره ياد می گيره معنی نکن چيه!

  • بچم کتی نصف شده لاغر شده.........

  • می گن حرم امام علی رو زدن ؟

هميشه سوالم از مامانم اين بوده که دنيا هميشه انقدر زشت بوده و من هنوز نمی ديدم يا جديد ها انقدر خراب شده!هنوز جواب قانع کننده ای ندارم

ياد بگير ساکت باشی

اين روزی ديگر در بهشت است

دلم نمياد شعر هايی بنويسم که غمگين باشه

يكشنبه، 10 خرداد، 1383

خيلی ها آدم بخواد واسه يه درسی مثل برنامه سازی تجاری انقدر شور بزنه تا همه انرژيش گرفته بشه ،تا صبح هم بيدار باشه اونوقت ۶ نمره داشته باشه ،بدتر اين که اولين امتحانت رو خراب کنی هممون عزا گرفتيم دينی ميوفتيم خيلی سخت بود ،خونده بوديم ولی ...............آدم که نبايد تو شهريور بی کار بمونه بايد مشغول باشيم نه به قديم هام که ميومدم درس های سال بعدم رو می خوندم(ابتدايی و راهنمايی)نه به امسال که ميوفتم همچين هم ناراحت نيستم سر کلاس اگه درس گوش نمی دادم به قيمت خيلی از چيزها گوش نمی دادم که حاضر نيستم با چيزی عوضش  کنم ....دلم واسه کلاسمون تنگ شده ..

بعد از 3 سال مریم هنوز دینی رو پاس نکرده!!!!!!!

یاد کلاسمون و نظر بازی ها بخیر...........یادته؟

سولی رفته بوده واکسن زده هيچی نگفته به اسما که می گم بهم می گه خجالت بکش از اين ياد بگير حالا آبرو خودش و ببرم که وقتی آمپول می زنه تا خونشون به قول خودش ونگه می ده

اگه از غم نمی گم نه اين که نيست      عزيزم دل من اهل شکوه نيست (اينم جواب ناتاشااااااا)

ناتاشا دیگه نمی نویسه.................................دلگیره.....خیلی.

پنجشنبه، 14 خرداد، 1383

اسما ء هنوز بعد از ۴۴ سال زندگی کردن فرق بين آلبالو و گيلاس رو نمی دونه ،چند روز پيش اسما هی آلبالو ها رو می ريخته تو خندق بلا(شکم الی کُم) بعد می گفته چه گيلاس های خوشمزه ای به احتمال زياد دست رو شکمش هم می کشيدهکه مامانش بهش گفتن که اينا که داری می خوری بد بخت گيلاسه!باز گير که مامان اينا آلبالو!          به احتمال زياد مامان اسما ء کلی به درگاه خداوند التماس کرده که خدايا اسما ء آیکيوش شده آیکيوی مرغ (کمکش کن)

همین حالاش هم خیلی فرقی نکرده!!!!!!!!!هم چنان آی کیوش همون قدره!فقط یکمی پخته شده!!!!

داشتم سرفه می کردم مامانم اومدن با ۲ عدد شربت و يک بسته قرص (حالا چقدر پول برايمان باقی مانده؟حساب کنيد  يه مداد هم حسن خريده ازش کم کنيد زودی باش  ده؟مهسا؟تقلب نکن)بعد مامانم خوب که به جای يه قاشق دو تا قاشق شربت از اون بدمزه ها ريختن تو دهن من (مامان منم خوشش مياد من زجر بکشم حکايت اون دو تا آمپول هست که هنوز نزدم)ديدم قيافش تغيير کرد گفتم چته مامان  گفت (گفت که ای رستم )از دست سولی هر جا کی رم پشت سرم مياد نگاه کردم ديدم پشت سرش وارد شده يکمی نشست من قرص رو هم خوردم مامن رفت  دوباره سولی فقط جرئت نداره وقتی مامان می ره پيش کتی بياد پيشش

کتـــــــــــــــــــــی    سولــــــــــــــــــــــــــــــی

کتی دیگه نیست!!!!!سولی فراریش داد!

چهارشنبه، 20 خرداد، 1383

خدا رحمتش کنه

تا حالا اين جمله مثل پتک خورده تو سرتون؟تا حالا شده يه نفر جلوت بشينه و مرتب بگه ايشالله خدا بيامرزتش؟بگه خدا رحمت کنه پدر و مادرتون و !اون روز که داشتم پست آخريمو می نوشتم کاش يکم به قلبم گوش داده بودم هی می گفت آيدا ننويس ولی من نوشتم نوشتم  آقا جونم و نمی خوام غافل از اين که اقا جونم صبح همون روز سکته کرده بوده و ما ۲ ساعت بعد فهميديم

امتحان داشتم وقت نمی کردم برم ببينمش وقتی مامان گفت سکته مغزی کرده فلج شده باورم نمی شد

ديروز ديگه گفتم بريم ببينمش تو ماشين بوديم ساعت ۹ شب گوشی مامان زنگ خورد

آقام مرد؟

راست بگو؟مرد

.......................20خرداد امسال....3 سال بعد......چهلم داییم با سر سال آقاجونم یکی شد....

دوشنبه، 29 تير، 1383

D:

اشخاصی که به اجبار می کوشند جالب باشند بيشتر از هميشه نفرت انگيز می شوند

جبران خليل جبران

همچنان تلفن ما قطع می باشد و من در محل مقدس کارورزی آپ می کنم

چند روز پيش تو شرکت از رو صندلی افنادم . زدم يه شيشه هم شکوندم

 بعد هين اين که داشتم می خوردم زمين گفتگو های مريم هم تو ذهنم پيچيد:

مريم:خانم ....چرا اين صندليه اين طوريه؟             ....:خيلی بالاست بيارش پايين

مريم هم حالا هی بچرخون که بيارتش پايين بعد هی ديدم صندليه رفته بالا گفتم خدايا چرا همچين شد

مريم که بلند شد خواستيم بشينيم نمو (کارتون )نگاه کنيم نشسيتم رو صندليه و مريم رو ۲ تا ديدم!

چه روز هایی بود.....................مریم کجاست؟.....

خونه ی اسما اينا بوديم نشسته بوديم فيلم مصائب مسيح رو نگاه می کرديم اسما همه ی اينا رو ول کرده بود که داشتن شکنجه می کردن  گير داده به اون جايی که يکی از زندان بان ها تف ميندازه رو حضرت مسيح که چقد اين آقا هه بی تربيته

بهمن ماه و فوت آقای دبیری.........20 تیر همون سال..............بابک و ازدواج عشقش.........کرگدن و رفنتش........دیدن اولین کامنت امیر....مرا هزار امید است و هر هزار تویی..................دیدن وبلاگ قبلی ماهان.................بچه های 7 چنار دیگه نمیان...................مهسا و میکاییل دیگه نت نمیان............اولین روز دانشگاه....................خاطره هام با مریم.............عقیده های شادم.......دل بزرگم.......................لیلا......سازم....................

جمعه، 18 دى، 1383

موندم بيام زشتی های دنيارو ببينم يا بيا قشنگی هاشو ببينم اگه زشتی ها شو ببينم يه چيزايی ياد می گيرم ولی ذهنم رو در گير می کنه!عوضش قشنگی ها خوش بين ترم می کنه می زاره خوب باشم ولی اين که هنر نيست کاش خدا کاری نمی کرد که دنيام خراب شه

حالا دیگه فقط زشتی های دنیا رو می بینم...............حالا دیگه فقط می ترسم................ویرانه خوشبخته.....

جمعه، 30 بهمن، 1383

ای يادم رفت اصلا بگم اسباب کشی کرديم //مريم هم اومده بود واسه کمک و لقب مريم خانم گرفت و رفتو اما اندر اسباب کشی پته ی من و  مريم رو شد آی ملت بلاگر بخونيد زندگی نامه ی من و مريم رو:

من اولش اسمم رقيه بوده و با مريم می رفتيم خونه مردم کار می کرديم يه جا که با هم رفته بوديم کار کنيم خونه ی يکی از اين خارج رفته ها که پسر هم بوده از من خوشش مياد نمی زاره من ديگه کار کنم خونه مردم باهام ازدواج می کنه و اسمم رو عوض می کنه می زاره آيدا ،مريم هم ازدواج می کنه با يه مرد معتادی الان هم زندان افتاده و پسرش معتاده ولی الهی شکر دزد نيست دخترش هم ۱۳ سالگی چون نحس بوده و نون خور کمتر می خواسته شوهر می ده به يکی از بچه خودش معتاد تر ،دنيا کوچيک شده ما هم همديگرو گم کرده بوديم و برای اسباب کشی کمک می خواستيم و يه نفر مريم خانم رو معرفی کرد

جمعه، 14 اسفند، 1383

با اجازتون دردسري بود بار اولي که مريم ميخواست بعد از روز اسباب کشي خونمون بمونه اولش خودش گير داد که با هم رو تخت مي خوابيم منه بد بخت هم فرداش بايد مي رفتم سر کار مثلا خوابم ميومد خانم هم خوابش نمي برد اول که جاش تنگ بود انقدر غلط خورد تا آخرش از تخت پرت شدم پايين

دست بکش تو موهام

خش خش خش خش خش

آآآيدا

ها؟مريم سر جدت بزار بخوابم به خدا فردا خوابم

به من چه روتو کن طرفه من

مريم من خوابم نمي بره روم تو صورته يه نفر باشه حداقل تو روتو بکن اون ور

پس تو کمرم نقاشي کن

مريم خوابم من

به من چه

 

بازم خوابش نبرد پتوش رو عوض کرده

سر شو يه طرف ديگه گذاشته منه بدبختم نخوابيدم ديدم آخرش نمي شه بدونه تشک رو زمين خوابيدم يه کم چشام گرم شد

هااااااااا فهميدم چرا خوابم نمي بره

 

متکام نيست

من نمي دونم اين هروقت ميومد خونمون متکاشم ميوورد؟

....

بده آدم کفشش نعلين باشه(پشت باز)بعد تو ماشين با خيال راحت نشسته باشي يهو مسافر سوار شه اونم پسر بخواي بري اون ور تر کفشت داردبعد کفشم کفشم هم کنی پسره هم هاج و واج بخوادکفشتو به دستت تو هم اصلا حواست نباشه نتوني خندتو کنترل کني

سه شنبه، 11 اسفند، 1383

نازنين بد جوری من خاطر خواتم ..............................

واسه همه نازنينا

دیگه بست است.........زنگ زدم به اسما می گم اسما یادته یه زمانی در سال 83 به آلبالو گفته بودی گیلاس؟!می گه یه بار دیگه هم گفتم!دیدین می گم این بچه آی کیوش هیچ تغییری نکرده!!!!

مرور خوبی بود ....طولانی شد !ولی خوب بود...............امیر تو اولین باری که اومدی بلاگ من دوم فروردین سال یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار بوده.....مهران....یا همون ماهان!کلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم تو کدوم ماهانی!!!!اون ببره هنوز تو ذهنم هست..............ست؟کجایی؟..............

نوبهار آرزو بر سرم سایه فکن....

 

خوش هم می تونین باشین!

صلوات

یا علی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
تگ ها :