نمی دونم چی بگم....

هیچ حسی ندارم و همه حسی دارم....از همه دلگیرم و هیچ کس واسم مهم نیست..اونایی هم که واسم مهم هستن ،نمی گم ...دیروز شد 20 سالم....غریبم....غریبه ی آشنا هنوز نیم ساعت نگذشته بهم تبریک میگه....آشنای غریب می زاره فرداش اونم با زنگ خودم تبریک می گه....

توی یه دنیا سوال موندم.....نمی فهمم معیار دوست داشتن چیه......

چقدر از حرف بدم اومده....

خسته شدم از حرف زدن...از این که فکم رو تکون بدم و صدادر بیارم.....صدایی که به هیچ جا نرسه.................سکوتمم هیچ کس نمی فهمه............

هیچ می دونی چقدر سخته واسم؟تو هیچ وقت نفهمیدی

شدم اون شخصیت موشی که از تغییر می ترسید....

درد دارم....الان وقتش نیست............هیچ وقت نخوندی............تو این موارد هیچ وقت همون موقع عکس العمل نشون ندادم ،گذاشتم بگذره....به هر دلایلی....گاهی واسه این که گفتن چاره نیست...گاهی واسه این که بیشتر بفهمم...گاهی واسه این که بیانش واسم سخته....گاهی واسه این که وقتش نیست...

این آخریش هنوز نیومده و من دارم می ترکم..........

کاری هم که قرار بود برم دیگه نمی شه رفت....

دلم می خواد بگم........

از 20 ساله شدن می ترسم....سنم دیگه یک نداره....دهه ی جدیده....ده سالگیم یادم نمیاد....پشیمونم از فراموشیم.....حالا که دیگه خودم رو دارم می خوام همه ی خودم رو داشته باشم.....نه این که نصفیش تو فراموشی باشه......

تو انقدر کوچیک شدی که دیگه دلیل اشک هام هم نمیشی

می بینی خدا!باز هم 3 سال پیش تکرار شد.....باید خودم رو آماده کنم.....اگر بیام!تو من رو از یک سال پیش خواستی!هیچ کاری که نکردم!خراب هم کردم!ولی باز هم خواستی............چرا.....می دونی چه دردی دارم....می ترسم از این که بهم امید داشته باشی....دوست دارم بیام ببینم کیا اونجان......

دیدی که رسوا شد دلم...غرق تمنا شد دلم ....دیدی که من با این دلم ..بی آرزو عاشق شدم...با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم....ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من ....قدرم نداند..............

من نمی فهمم تو به چی من دل خوش کردی...به کدوم کارم؟...به کدوم عقیدم؟

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم.....

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :