راه و اتوبوس

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس!

                                                       سخت دلگیر تر است

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم سخت دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای باران،

       باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

دلم واسه آدما و چهره هاشون تنگ شده بود

این که یه جا بشینم و یکی رو بذارم زیر نظر ...اسمشو گذاشتی فضولی....

اتوبوس اول رو به دلیل جا نبودن سوار نشدم و گذاشتم واسه بعدی..سر جام نشسته بودم و تو فکر این بودم که کاش می تونستم مثل قدیم جامو با کسی که بیشتر از من نیاز داره عوض کنم

پاهام مثل قدیم نیست که بتونم یه مسیر طولانی رو روش بایستم ..داشتم با خوم کلنجار می رفتم که آیدا هنر چیز دیگست!!...ولی ضرر خالی هست...تو همین فکر ها بودم که خانوم کنار دستیم چسبید بهم و یکی نشست کنار دستش!تمام صورتم شد لبخند.....داشتم شیرینیش رو مزه مزه می کردم که خانومه بلند شد ...یکی دیگه رو صدا زد ..یه بچه بغلش بود ..به خودم گفتم انگار خوبی واسه آدمش مسریه!!..هنوز داشتم نگاش می کردم که چشماش برق زد ....چه بچه ای!توی تاریکی فکر کردم نور ماشینی که رد شد تو چشماش افتاد !نزدیک تر که اومد و کنارمون نشست ...

دیگه بغض مزه می کردم ...گوشیم رو خاموش کردم و تمام وجودم رو کردم گوش ...مامانش باهاش حرف می زد و من ......اولین بچه ای بود که اصوات نا معلومش تنم رو لرزوند.

آدما با چشماشون کاری نمونده که نکرده باشن ..........

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٤
تگ ها :