.....

حس می کنم شدم کسی که پول رو می خواد!ولی بلد نیست حتی بشمارتشون!

کاغذ رو به قصد درس خوندن می ذارم جلوم و به عادت همیشگی می نویسم یا خدا ،بدون این که لحظه ای بهش فکر کنم...پروین می خونه ..تو رفتی و دلم غمین شد...قرین آه آتشین شد....گوشه ی سمت چپ می نویسمش و شعر رو تا آخر همون سمت چپ می نویسم ....جهان که شادی آفرین بود...به چشم من غم آفرین شد...از آن شبی که برنگشتی.......به قول اسما آدم ها که دارن به آهنگ گوش می کنن دارن به زندگی خودشوتن فکر می کنن و تطبیق می دن .....من به ناله ی پروین گوش می دم..و به شعرش....و به دلش....

خدا می دونه چقدر واسه دلم بی تابم....کجاها که دنبالش گشتم و ازم فرار کرده.....

این جارو دوست دارم.....همیشه دوست داشتم یه جا باشم که ادم ها رو نگاه کنم و اونا منونبینن(حواستون به آرزوهایی که می کنین باشه!شاید بر آورده شدن) ..بالا که میشینم هیچ کس نمی بینه منو....خودم هستم و خودم.....هر وقت این جا هستم تنهام و وقتی تنها نیستم می رم.....کسی سر به سرم نمی ذاره....هر چند اوایل خیلی سختم بود و انگار آدم ها از هر لحظه ی خالی استفاده می کردن تا گوشم رو فقط پر کنن!......انگار فهمیدن فقط گوشم پر می شه و فکرم.....آروم شدن...از هیجان افتادن.....گذاشتن زمان کار خودش رو بکنه...این جوری چیزی خراب نمی شه...حقیقت جا میوفته....

دلمو می خوام......

آهنگ رو گوش می دم بدون هیچ مخاطبی و روحم آزاد می شه

این جا رو دوست دارم

می رم پایین...قدم می زنم و هیچ کس منو نمی بینه....روی یکی از وسایل ها می شینم و آدم ها رونگاه می کنم ....پروین می خونه.....

می رم جلوتر....سرمو تیکه می دم به شیشه...هنوز هم کسی منو نمی بینه....فکر می کنم به دوست داشتن.....

ترم دو بودم یکی بهم گفت:این رو همیشه یادت باشه:ادب از که آموختی!از بی ادبان......

گاهی بهش جواب میدم....منی که ادب ندیدم!چطور می تونم تشخیص بدم که کی با ادبه!کی بی ادب!کی ادب عادتش شده!کی فقط با من با ادبه!هیچ می دونی برای این که خودم بفهمم ادب رو چطور باید فهمید و کی ادب رو داره و چطور باید با ادب شد و برای کی باید ادب داشت!چقدر باید وقت بگذارم و چقدر دیر می شه؟

فقط بلد بودین بداخلاق و شکاک و عصبانی و داد رو یادم بدین؟......آره.....اگر بلد بودین چیز های دیگه رو یادم بدین که اولین کلمه هارو اینا یادم نمی دادین....جالب اینه که خودم هم نمی تونم یاد بدم.....

همون لحظه هایی که حس می کنم فرشته ی مرگ کنارمه و خوابم نمی بره....و بعد انگار می ره که خوابم می بره!صبح می ره پیش دایی مامان و صبح بغض ولم نمی کنه.....هیچ کس فرشته ی مرگ رو دوست نداره....همه دوست دارن فرشته ها دورشون باشن!ولی به این یکی که می رسه .....اینم یه فرشته ست.

تو رفتی .م دلم غمین شد ....قرین اه آتشین شد !

از ان شبی که بر نگشتی....

جهان که شادی آفرین بود..

به چشم من غم آفرین شد!

از آن شبی که برنگشتی....

تو چرا چشماتو بستی!نمی بینی؟

 

 

 

 

 

 

 
  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
تگ ها :