بابليس

این همه نوشتم و به خودم گفتم!کی حوصلش می شه این همه متن رو بخونه!....

تنها انگیزم واسه نوشتن الان این بود که :

جلوی مانیتور و وقت خوندن یه بلاگ!چیزی نخورین!!چنان لپم رو گاز گرفتم که پوستش زیر دندونمه.......

دیدین گاهی می گن!انگار خدا از یادش برد (هر چیزی)دیدین بعد همون چیز به صلاح آدم می شه؟!

یه جا خوندم (فکر کنم قرآن بود)شیطان از یادش برد!

مگر نه این که شیطان قدرت نداره؟(از اسم شیطان بدم میاد!ابلیس بهتره یادم به بابلیس میوفته)

دانشگاه هم تموم شد!.........

وقتی توی یه جمعی نشسته باشی و همه مثل تو باشن!اگر صد پشت غریبه هم باشن!حس غریبه بودن رو نداری....حتی اگر هیچ کس حرف نزنه صداشون رو می شنوی....تمام مدت تهوع ولم نمی کرد.......حالا هم بغض ولم نمی کنه....مقایسه کردن دست از سرم بر نمی داره....چند تا خ د ا!؟آدم داغون می شه...............

با یه حساب سر انگشتی می بینم هنوز 3 تا دردم بیشتر از اوناست.......3 تایی که خیلی چیز هارو بوجود آاورده....گذشته نگذشته........   
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
تگ ها :