دیگه نیست صبر و قراری!وه!چه روز و روزگاری...مگه مارو دوست نداری.....

 

کاش اون زمانی که به خودم می گفتم با وجود معلم های همیشه حاضر دروغ گقتن رو یاد نگیر!حتی مصلحتیش رو!می دونستم که یه زمانی لازم می شه به همون معلم ها دروغ بگم !

کاش اون زمانی که بی اعتمادی رو داشتین بهم تزریق می کردین!و من با تمام وجودم سعی می کردم که اعتماد رو به دلم یاد بدم می دونستم که یه روزی میاد که باید نسبت به تو هم بی اعتماد بشم!شاید اگر می دونستم پذیرفتنش انقدر طول نمی کشید....

کاش اون زمانی که ترسم رو وا دادم و بهش جون دادم تا جولون بده! تا فاصله نباشه !تا فاصله رو نبینی!!می دونستم که تو اصلا چشم نداری!!!!

کاش اون زمانی که داشتم به خودم سکوت رو یاد می دادم!اون زمانی که داشتم دنبال چشم هام تو سختی ها می گشتم!می فهمیدم دارم به خودم وعده ی آدمای مهربون رو می دم!

کاش اون زمانی که آدما داشتن با تمام تلاششون بهم یاد می دادن چاپلوسی رو!!زرنگی رو!!رندی رو!!و من!نمی ذاشتم یاد بگیرم...می فهمیدم!بدون اینا!جایی جا ندارم.....

کاش اون زمانی که با وجود معلم قشنگم!واسه یاد گرفتن تهدید و زور ؛کنار اومدن رو یاد گرفتم!می فهمیدم!یه روز!به یه جایی می رسم که دیگه جا ندارم  واسه یه حرف زور.....

کاش اون زمانی که خودم رو دعوت می کردم به دنیای مهربونی می دونستم تو این دنیای مهربونی حلوا که خیرات نمی کنند!!هیچ!!!!تو گور هم می برنت!!!!

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
تگ ها : برای تو