یه گذر....

 

خیلی وقت های پیش بود که یه دوست می ره خونه ی اسما اینا و از خنده می گه!.....دخترک مادر بزرگ همه رو ،از جنسیت و حرف ها و رفتن به اتاق ها و خواسته هاش ،تا لحن و طرز تاب خوردن چشم هاش رو برام تعریف کرد .

اعتقاد دارم به این که حتی نگاه هایی که به ناگاه به جایی میوفته!گذر ها...حرف ها که به ناگاهه....لازممه!!

نمی دونم چی شد که رفتم سراغ پست های قبلت...

همون روز رو تعریف کرده بودی....خونه که میومدم فقط یه جمله تو ذهنم مرور می شد ..این که من باید به جایی برسم که با بودن خیلی چیز ها شاد باشم ..از ته دل.

دیروز به این فکر می کردم که این رسیدن خیلی دور نیست!با پذیرفتن خیلی چیز ها این شادی داره میاد سراغم.

همیشه وقتی یه چیزی پیش میاد دنبال این می گردم که باید یه چیزی رو یاد بگیرم !بزرگه!خیلی..دوسش دارم(هنوز ته دلم شیرینه)می دونم به دردم می خوره خیلی جا ها.

دخترک مادر بزرگ!فکر می کردی یه آپ ساده منو به یه چیز برسونه به این بزرگی؟؟یه گذر ساده....

 

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :