پنجره ی رو به تهی.....

کلمه ها از زیادی توی سرم جا نمی شن ...دست که می برم به کیبورد ، هر چی که اصرار می کنم به یکیشون که بیا ، سرشو تکون می ده...قایم می شه....

کمکم کن بنویسم.....نوشتن همیشه آرومم می کرد....همیشه ذهنمو سازماندهی می کرد...کمکم کن از این سر درگمی بیام بیرون.....

این روز ها 5 صبح می خوابم....تا عصر فرداش.....هنوز چشمامو باز نکردم فکر میاد سراغم.....فکر های خسته کننده ایی که تمومی ندارن....انگار کم کم بیدار می شن با چشم باز کردن من....نه این که خودم بخوام بیدار شم.!برای دور کردنشون از ذهنم سرمو سریع بر می دارم بلکه 30 ثانیه طول بکشه دوباره همشون جمع شن.........

من سخت نمی گیرم......من از چیز هایی که می بینم...می شنوم!بهشون ایمان دارم !می ترسم!!!!

من مار گزیده ایی هستم که از ریسمون سیاه و سفید هم می ترسم!حالا تمام این روز ها چشمام دریده شدن روی زندگیم......همه چیز قاطی شده...نمی تونم تفکیکش کنم تا به جوابم برسم...........

کاش این روز ها یکی بود که ده سال ازم بزرگتر باشه..........

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
تگ ها :