ای الهی بگم خدا اين بچه های کلاس مارو چی کار کنه آدم بده کر باشه چند روز پيش رفتم کلاس عين اين کابوس ها هست هر کی يه چيز می گه سرت همراش می چرخه ها تا وارد شدم

وسط کلاس : 

مهشيد :سلام    سلام  

درنا :خبر جديد رو شنيدی    :نه   

نازنين:کنکور بر داشته شده  :آره جون خودت   

الناز:راست می گه    :شما ها رو من می شناسم

پروانه :بابا راست می گن ولی شهريه ها دو برابر شده    :!!!

ميترا :از پنج شنبه تا امروز صح اخبار حتی آنتن هم گفته   :چرت نگين

خانم بزرگر بچه ها راست می گن؟خانم بزرگر: منم شنيدم

منم جيغ زدم

مريم هم تشريف نداشتن ولی اون هم مثل خودم بود کلی ذوق مرگ شديم رفتيم پيش مديرمون که از مسافرت بر گشته بودن گفتن اره برداشته شده کلی ذوقيديم بعد هم قرار گذاشتيم بريم اعتصاب واسه ۵۹۰۰که واريز کرده بوديم جلوی اموزش پرورش

فرداش:

مهشيد خبری نشد از کنکور ،بچه ها ديروز زنگ زده بودن به يکی از دانشگاهها گفتن آره اين جوری هست، تو خبری نداری؟

مهشيد و الهام:از امسال نيست از سال ديگست   :

امروز:

سلام اسماء   :سلام

خبری از اين کنکور نداري؟  :بابا شما ها همتنون اشتباه شنيديد اصلا مال ما ها نيست که ماله اونايی هست که می خوان برن کارشناسی

بچه ها که شنيده بودن؟   :اشتباه کردن

ولی من تا خودم نشنوم باور نمی کنم پيش خودم گفتم آخرش دعاها کار خودش رو کرد ولی انگار نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پريشب دلم گرفته بود( رفتم کنار اسمون فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون)به مامان گفتم بريم شاه چراغ مامان هم گفت شب دوشنبه هست بريم سيد علاالدين حسين(حالا نمی دونم درست نوشتم يا نه) ساعت چند؟يک و نيم !! يه جورايی چون من بار اول بود می رفتم مامان گفت بار اول اومدی حاجتت رو می ده منم از همون اولش که وارد شدم همين جور دعا کردم تا رفتم تو،تو حرم هم بعد از زيارت رفتيم يه جا نشستيم منم همين جور عين اين پيرزن ها هست همش دعا می کنن هی دعا می کردم انقدر دعا کردم که يادم رفت اصلا واسه چی دلم گرفته بود همين جور که نشسته بوديم مامان داشت با خانم کناری حرف می زد در مورد اين که قديم هر شب دوشنبه يه نفر حاجت می گرفت ولی خيلی وقته ديگه همچين چيزی نشده که يهو مامان گفت دخترم واسه بار اول هست مياد بعد خانم و مادر شوهرششروع کردن که واسه ما هم دعا کن قربون اون چيشای خوشگلت برماگه حاجتمون رو گرفتيم يه گوشوار طلا (نه گوشواره ها )بهت می دم موقع بيرون اومدن دوباره رفتيم واسه دعا کردن دور مقبره هی تو گوش مامانم می گفتم مامان واسه منم دعا کن سارا مريم  ندا اسما  همه ی بچه ها بگو شوهر گيرشون بياد ،بگو دانشگاه برن ،دعا کن سفيد بخت شن ساعت ۴بيست کم هم بود که برگشتيم تو ماشين بوديم راننده يه اهنگ گذاشته بود((چند ساله پيش دسه جمی رفته بوديم زيارت برگشتنی دختری بود خشگل با محبت))بعد زد اون لب نوار ((بیـــــــا بیــــــــا که دلم يه برگه زرده بیــــــا بیــــــــا ))رسيدم خونه ديدم آنا تو نت هست اومدم تا ۵ هم پای نت بودم به شما ها سر می زدم تا ۲ هم خواب بودم

چند روز پيش داشتم ياداشتهای دانشجوی مغشوش رو می خوندم به يه جايی رسيدم آمار گرفته بودن که ۷۰۰هزار از دختر ها بی شوهر می مونن تازه اگه همه پسر ها زن بگيرن

  • يکشنبه کلاس دينی داشتم زنگ اول نرفتم

زندگی هممون شده پر دروغ چی چی گيمون مياد انقدر دروغ می گيم به هم ؟

دوباره غصه ی کنکور منو گرفت اعصابم خورد شده من که کنکور قبول بشو نيستم ولی اگه کنکور هم برداشته می شد خيلی بهتر ميشد چون شرط معدل مثل اينکه واسه ترم اول می زاشتن مثل پيام نور

  • اين جور که معلومه خيلی ها شيرازين!
  • بابا اين خواهر من کم کم داره نا اميد می شه يه سری بهش بزنيد
  • نمی خواستم آپ کنم گفتم فردا آپ می کنم دلم طاقت نيوورد

يه خاله سوسکه ای بود لپاش مثل تربچه دهن نگو يه غنچهچش چی بگم يه بادوم(بادوميه)که عين شب سياه بود

سوسک سفيد (سياه بود کردمش سفيد) پرپریاز شهر قصه(پرشين بلاگ) نپری صفای شهر قصه رو از دست ندين سرسری

سوک سفيد مهربونشيته کوتاه ابرو کمون جايی تو شهر غصه نيست تو شهر قصه تون بمون

شيراز داره الان بارون مياد چند روز پبش که رفته بوديم با مريم اينا کوه يکی از بچ ها اومده بود هشت خونه کشيده بود تنهايی بازی می کرد من و مريم هم رفتيم بازی منتها يه مقدار پاهامون تو خونه ها جا نمی شد شيش خونه کشيديم بعد عين اون قديم ها رفتم تو خونه اول پريدم اول شده مريم هم دوم مهشيد هم خيلی خونسرد نه پريد نه حرفی زد نوبت مريم می شد من واسه مريم می خوندم در خونتو ماره عقرب دم داره الهی بسوزیپا کومکو هم نداشتيم خونه ی چهارم هم خونه ی خدا بود چند روز پيش هم تو کلاس يوديم ياد قديم ها رو می کرديم تو گرما می رفتيم تو حياط ها دکتر بازی ،مامان بازی .بعد تو مامان بازی ها هی می گفتيم حالا شبه حالا صبح شد حالا شوهر بايد بره سر کار، حالا ظهرشد شوهر بر گشته بايد نهار بخوريم، حالا شبه بايد بخوابيمپشت سر هم !

خيلی نوشتم

مرسی باز هم تنهام نذاريد

به خدا وقتی که ديشب با تو درد و دل می کردم نمی دونستم که دارم اسممو باطل می کردم قشنگه!

خوش باشيد. 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱
تگ ها :