این زمان لعنتی......

آرشیو ویلاگم رو که می بینم دلم هُری می ریزه......واسه سال هایی که گذشت...واسه روز هایی که این وبلاگ به خودش دید....واسه تنهایی هام.....واسه خندیدن هات...واسه دلتنگی هام....واسه روز های تلخی که گذشته ها برام تکرار میشد.....واسه رفتن ها.......واسه عقدم...واسه روز های بعد از عقد...واسه الان که خانوم یه خونه شدم.......واسه دوست هایی که نبودنشون رو با تک تک سلول هام حس می کنم و متاسفانه هییییییییچ نشونه ایی ازشون نیس...میکائیل....مهسا...نگار....متولد ماه مهر.....7 چناری ها...اسپاگتی....مارمولک....

به این فکر می کنم که اینا هر کدوم پی زندگیشون هستن.....اینا هم گاهی به یاد من میافتن؟

هیچ بعید نیس که به فکرم نیافتن...این منم که همیشه خودم رو انقدر درگیر دوس کردم....دوست هایی که یک درصد در گیر شدن من توی رابطه، درگیر نبودن....

ادم نمی شم کلا....

دلم گرفته....این روز ها این جمله رو که به خودم می گم یه بغض میاد توی گلوم می شینه....بعد که خوب و منطقی دور و برم رو نگاه می کنم می بینم چیزی واسه تبدیل شدن این بغض به گریه ندارم....

اما ته دلم گرفته...دلم یه هیجان میخواد...واقعا دلم هیجان می خواد

 

پ.ن: وبلاگم تنها کسی بوده که همیشه با اغوش باز ازم پذیرایی کرده.....نه فیییسپوک نه فروم ها می تونن جاشو برام پر کنن....اون جا همیشه کسایی هستن که نمی تونی جلوشون حتی به فکر بری...چه برسه بیای خصوصی ترین حس هات رو بگی......

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
تگ ها :