D:

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

 با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

بگه جونم نکن گريه منم اين جا بذار دستاتو تو دستام

تو احساس من و می خوای منم ای گل تورو می خوام

 

يه مدتی نبودم داشتم خفه می شدم الان هم اومدم شرکت می نويسم

جواب کنکور سراسری اومده بود و من خونه مريم اينا بودم (طبق معمول) مای بدبخت کنکور نداده (منظور من و مريم) ۵ ساعت گير اين بوديم که اين جواب سراسری هست يا آزاد هی به مريم می گفتم بچههههه اين نوشته بالاش سنجش هی اون نه آزادهاسم من رو زديم و گفت اصلا همچين داوطلبی نبوده مريم هم همين طور دوباره زديم اسمن مريم اومد مريم فکر کرد قبول  شده هنوز دنباله ی اسمش رو نخونده بود که ببينه کد قبولی داره يا نه از رو صندلی پريد بالا .. جيغ طرف طبقه پايين که مامانش اينا بودن منم دنبال سرش که مریــــــــــم بابا صبر کن کد قبولی نداری ،تا بهش گفتم چنان خودش کوبوندرو زمين که خودمم باهاش افتادم و شروع کردم به خنديدن منم قبول نشدم من که گفتم ۲۰ می شم

و البته آزاد هم يه مقدار با ديد باز تری نگاه کرديم چون کافی نت بود نمی شد بالا بپری

و همچنان آزاد نيز قبول نشدم

  • يکی از بچه ها حالا نمی خوام اسم بيارم پارسال قبول شد ذخيره نکرد ،امسال قبول نشد
  • ۹ روزه ديگه بابا خيلی خبر ها هست يکم فکر کنيد
  • و همچنان دعاهايتان بی ثمر ماند
  • دعا کنين اين پی سی من درست شه نمی دونم چشه
  • سرعت پرشين بلاگ چه بد شده اون دفعه سکته کردم فکر کردم کلمه عبورم رو زدن

 

يه عالمه حرف داشتم همش يادم رفت

ها

يکی هست آی با حال مينوسه به نظر من اگه نريد حرفاشو بخونيد دچار عذاب الهی ميشيد يهو می بينيد پس کلتون يه گوش دراومده  انگشتاتون کم و زياد میشه چشاتون قرمز می بينه  پاهاتون خودش خم و راست می شه يهو می بينين دست به هر چی بزنين طلا می شه بعد خواستين حتی نون هم بخورين نونه طلا می شه در نتيجه می ميرين و البته پست اوليش هست

و اسم بلاگ

ديوونگی های هلنا

به دادش برسيد يه درموندست

مامان می گه پشت گوشتون رو ديديد تلفن هم ميبينيد و من روزی صد بار تمرين می کنم

ای ياسمن ای ياس من

تا حالا حس کردين خدا باهاتون نباشه؟حس کردين بعضی از جاها تنها گذاشته باشه؟بعد گير کنيد ندونيد اين واسه امتحانت هست.واسه امتحان کردن ايمانت ،حست،اميدت،دلت يا وه جايی از دستت ناراحته!مگه نمی گن خيلی بزرگه؟مگه نمی گن علی عدالت داره؟پس کو؟ما هنوز دنبالش می گرديم و من فقط مهربونب خدا و قدرتش رو ديدم!

امروز روز اول مهر بود يه لحظه به خودم اومدم ديدم ديگه بچه مدرسه ای نيستم خوش به حالشون چه با حالن کله هايه تراشيده

سه شنبه عروسی دوستمون بود اولين عروسی دوستمون باورمون نميشد ولی هر چی بود دعا کنيد خوشبخت شن

جمعه هم عروسی  دختر خالم بود و زجر آور تر اين که اسم هر دويه عروس ها بنفشه بود و بسی موجب گيج شدن من و مريم شد چون هی مريم می گفت عروسی بنفشه بايد اين کار و کنی و من فکر می کردم دختر خالمو می گفت بعد وسط حرف زدنش می فهميدم اون يکی رو می گه

و دوباره آنا کر دل من نشسته که بچههههههه زودی باش می خوايم بريم

حالا حرف من با اون دسته ای که هنوز عاشقن و يکه سوار

جو.ن هر چی مرد طاقت بيارين که بريم با هم ديگه از اين ديار

و می سپارمتون به خدای بزرگ و بی همتا شب بر همگی خوش

خوب فکر کنيد واسه ۹ روزه ديگه

سعی می کنم به همتون سر بزنم تنهام نذاريد

مرسی

خوش باشيد

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱
تگ ها :