من برای اين که از خويش چيزی به تو بفهمانم جز چشمانم چيزی ندارم

احمد شاملو

وای اوندفه يه عالمه نوشتم دی سی شدم نيومد بعد هم تلفن زنگ خورد منتظر موندم که تموم شه يوهو پام رفت رو سيم برق همش پريد تنها چيزی که گفتم واسه اين که داد نزنم از حرصم گفتم خيريت بودم(تسليم=کار هميشگی)

اشکال نداره زياد تر فقط می شه :

حال و حوصله ی نوشتن مثل قديم رو ندارم اومدم اين رو بگم که زنده ام نيست شما ها هم هی کامنت پشت سر هم می زاشتين که آيدا کجايی!

خدا کنه بتونم به خواسته هام همين جور که تا حالا رسيدم برسم

نمی دونم نمی دونم واقغا نمی دونم خيلی حرف دارم ولی اسمشون می شه گله ،ناشکری،نديدين خيريت ها نمی دونم حرفام زيادن

تنهام نذاريد

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٧
تگ ها :