من چه می دانستم سر بيگانگيت در پيش است

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی باورم نيست که مرگ بال پر يادت نيست

چرا می خوای کور باشی؟گناهه من چيه؟ها؟چرا حرف نمی زنی؟چه دليلی برای کارات داشته باشم؟بگم خيلی خودش رو  دوست داره؟خوب اين جا که تو خراب می شی!خوب اين جا که من پر توقع شدم!چرا من و عذاب می دی؟لذت داره؟يادت رفته مگه؟برات غريبه شدم؟نگاه کن!يه لحظه چشاتو ببند چشمايه بسته بهتر می شه ديد!ببند ،ببين! من آيدام!تو که می گی من و دوست داری!پس اين کارات چيه؟توروخدا بفهم!توروخدا فقط يه لحظه نگاه کن !توروخدا! تروخدا ببين! درک کن!من به اندازه کافی ديدم تو ديگه نکن با من !توروخدا اخه مگه چی کارت کردم؟چرا می خوای دردی رو که می کشی با منم تقسيم کنی؟چه جوری دلت مياد؟چرا می خوای سنگ باشی؟تو سنگ نيستی از اين ميسوزم!خدايا دلم می خواد داد بزنم!خدايا دلم داره می سوزه خدايا دلم واسه خيلی چيز ها که رفته زير پا می سوزه!اشتباه می کنی!داری کور می شی !داری سر جات وايميسی !آخه به چه قيمتی؟چه جور دلت مياد!خدايا کجان اون آدمايی که دل ندارن به کسی نگن گلم؟خدايا کو مهربونی ذاتی؟اشتباهه!می دونی که دستت رو خوندم!می دونی که حرفات رو قبل از اين که بگی می شنوم!فکر نکن داری راهی رو جلو می ری!بار ها از خودم پرسيدم من به کدام من تو در ارتباطم!هر دفعه هم به جواب رسيدم!داری وايميسی !کاملا ايستادی و ادعای رفتنت برام خنده داره انقدر خنده داره که تو روت می خندم!آخه مگه نمی بينی؟يکی می گه نور حقيقت انقدر ها هم زياد نيست که بخوای چشماتو ببندی!تو خوبی!خيلی هم خوب !اگه خوب نبودی که من حرفی نداشتم !آخه تو بزرگ نشدی که بخوای بد باشی !ولی داری می شی!داری می شی و چشات  داره رو هم ميوفته!وای خدا يکی داره جلو چشام کور می شه و من نمی تونم کاری کنم خدايا صبرم بده!خدايا برای کارايی که نمی تونم انجام بدم بهم صبر بده!خدايا هدايتشون کن به راه راست!خدايا می دونی  که غصم ميشه !برام عجيبه !منم !آيدا کيه؟فکر کن!هنوز نتوستی بفهمی چی تو سر منه!هااااا!شايدم می دونی که داری اين جوری می کنی!آره تو می دونی و خودت رو زدی به نفهمی!تو کاملا می دونی!همينه

 

 

 

  
نویسنده : aIDa ; ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
تگ ها :