سراب....

کجا می روی ای برده ی گام.......

صبح ساعت 4 می خوابم...ساعت 11 بیدار می شم ........می شینم پای سیستم....میام نت ....به یکی از بچه ها سر می زنم و از اون جا به یه بلاگ دیگه و از اون جا  هم یه بلاگ دیگه.....آرشیوش رو می کشم بیرون و شروع می کنم به خوندن.....چقدر شاد ....چقدر ساده...چقدر کم خواه.....تازه 26 سالش هست....یه پسر 7 ساله داره....عجیبه..چطوری شوهرش اجازه می ده بیاد نت؟..چقدر خوبه که درک داره..چقدر خوبه که می فهمه..چقدر خوبه که تنهایی خانومش رو درک می کنه!چقدر خوبه که دور خانومش یه حصار نکشیده ....چقدر خوبه که اعتماد داره....چقدر خوبه که می زاره خانومش جز کدبانویی!کار دیگه ایی هم انجام بده...چقدر خوبه که .........از لا به لای حرف هاش می فهمم..نه!انگار خیلی هم راضی نیست....به خودم می گم خوب لابد نگرانه.....آخرین پست..پست خداحافظی....باید بره...واسه حفظ زندگیش....به خودم می گم یعنی چی؟...می گه ازم خواسته دیگه نت نیام...یه لبخند می زنم.....جمله اش رو مرور می کنم...واسه حفظ زندگیم.....واسه حفظ زندگیم....می گه ازم می خواد تکه ای از وجودم رو بندازم دور.....درکش می کنم...............

اون فقط 3 ماه اومده بود نت و من 4 ساله.....از منم خواست.....منتها من فرق داشت قضیم با اون....

میام نت ...یه سر می رم آرشیو خودم....تولد 3 سال پیشم....به سوال دیشبی که ازم پرسیدن فکر می کنم....کو اون آیدا؟!...........جوابی ندارم براش...فقط انگار حواسم به جمع نیست و وقتی همه می خندن من جای دیگه هستم....بازم می خونم کنکور دادنمون با مریم....اذیت ها..

ساعت 5 شده ....نمازم....یاد حرف ساسان میوفتم.....خدا نمازی که هیچی ازش نفهمی رو می خواد چی کار؟......دستامو می زارم روی میز و به زور از جام بلند می شم...سنگینم....یه نگاه تو آینه می ندازم...می رم پیش مریم....وقتی منتظر جواب کنکور بودیم....به خودم میام ..یه نگاه به خودم میندازم...یه نگاه به اتاق خالی....شکیلا می خونه.........تمام اتاقم پر از آهنگه.....در این دیار خسته کش.....دیگر بریده نفسم هرچه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم......دستم رو می برم زیر آب سر....سعی می کنم حرفاش یادم بیاد...آب رو از بالا بزنین و انرژی های منفی رو از پایین صورت خارج کنین....دستها....روی چشم دل مسح سر رو نکشین....باز جلوی آینه ام...مسح سر....وای....خوابم....چه آرامشی..................................گاهی این خواب ها بهم انرژی می دن....گاهی تا چند روز تو خلسه هستم....گاهی به شوق اون خواب باز می خوابم.......

روز نفس نفس زنان...رو به  سراب می روم....خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم...شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان..در غم فردای دگر باز به خواب می روم....

....

برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن...فرشته ی نجات من دیر به ما رسیدی کهنه شدست زخم ما...کوشش بی سبب مکن.....

نمازم که تموم میشه....

یه نگاه به اتاق می ندازم.....چقدر کتاب نخونده دارم...کیمیای سعادت...نور دنیا...سهراب....کوری...دیوانه وار...زن....فمنیسم...محاسبات عددی...

طول اتاق رو قدم می زنم....جلوی آینه می ایستم....گاهی تنهاییم رو ازم می گیره..گاهی هم دو برابرش می کنه....این عادت رو از 14 سالگیم دارم...نوشتن هم همون موقع ها شروع شد......می رم اون طرف اتاق....از پنجره و حفاظش می گذرم...به درختم سلام میکنم......

سر و صدا اذیتش  می کنه....

ولی خسته نیست....

۲۵ مهر

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسماء

ديدی چقدر صبورن؟؟درختها رو ميگم...قربون نوشتنت برم

اتشی

تا كجا زن مي‌تواند مرد باشد...

مهران

ولی فکر می کنم اون آيدا يکجايی همين دور و بر هاست . بوش رو احساس می کنم فقط انگاری قايم شده

سايه

دوست داشتنی من ... چشماتو ببند... دستاتو بذار رو قلبت ... و گوش کن . به دونه دونه زدناش ... به دونه دونه بالا و پایین شدناش ... انگاری داره می رقصه ... یا نه داره بال در میاره ... نه؟ اینا همیشه مشکل دلای بزرگه که جاش تنگه ... که فقط محتاج یه گامه ... اینقدر خودتو به کناره ها نزن عزیزکم .... یه قدم بیا بالا ...

اتشی

حرف ها دارم با تو اما بزنم یا نزنم.... بايد ساده بنويسم چون ساده ای همه چیز انقدر تکراری نیست ایدا تو فقط در اینه خود را می بینی نه ساده باش نه خط خطی اگر ساده باشی دیگران تو را می شناسند و دیگران همیشه خوب نیستند باید بدانی حک کردن یعنی چه و هر کس در تو نفوذ کرد هر بلایی می تواند بر سر تو بیاورد ولی نفوذ گر ها همیشه بد نیستند خط خطی نباش چون دیگر خودت هم نمی توانی خودت را بفهمی گفتم ساده حرف می زنم ولی این حرف ها ساده نبودند ساده هم ان را نفهمیدم ایدا در اینه خود خوش باش

...

یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر نسازید . بگذارید عشق همچون يک دریای مواج میان دو ساحل روح شما حرکت کند.جامهای یکديگر را پر کنید اما از یک جام ننوشید. از نان هم به يکديگر قرض بدهيد اما هر دو از یک قرص نان نخوريد. با هم برقصید و بخوانيد اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد. همچون سیمهای عود که تنهايند اما همه به یک آهنگ به لرزه در می آيند. دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگه دارد. با هم بایستید اما نه خيلی نزدیک به يکديگر زيرا ستونهای پرستشگاه از يکديگر جداست و درخت بلوط و سرو در سایه هم رشد نمی کنند.

علی

شقايق کينه تو قلبش نداره ولی با دشمنش سازش نداره اره کوتاه عمرش زير رگبار اخه گل طاقت ترکش نداره ............................. نمی شه عطر صحرا را بگيرن نمی شه اوج دريا رو بگيرن از اونا که به شب عادت نکردن نمی شه شوق فردا رو بگيرن

علی

غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب زخنده بستن است گوشه ای درون خود نشستن است گل به خنده گفت زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد تو چه فکر میکنی کدام یک درست گفته اند من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است هر چه باشد اوگل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

hamed

salam ghashange ama drd nak mvafagh bashi