پنجره ی رو به تهی.....

کلمه ها از زیادی توی سرم جا نمی شن ...دست که می برم به کیبورد ، هر چی که اصرار می کنم به یکیشون که بیا ، سرشو تکون می ده...قایم می شه....

کمکم کن بنویسم.....نوشتن همیشه آرومم می کرد....همیشه ذهنمو سازماندهی می کرد...کمکم کن از این سر درگمی بیام بیرون.....

این روز ها 5 صبح می خوابم....تا عصر فرداش.....هنوز چشمامو باز نکردم فکر میاد سراغم.....فکر های خسته کننده ایی که تمومی ندارن....انگار کم کم بیدار می شن با چشم باز کردن من....نه این که خودم بخوام بیدار شم.!برای دور کردنشون از ذهنم سرمو سریع بر می دارم بلکه 30 ثانیه طول بکشه دوباره همشون جمع شن.........

من سخت نمی گیرم......من از چیز هایی که می بینم...می شنوم!بهشون ایمان دارم !می ترسم!!!!

من مار گزیده ایی هستم که از ریسمونسیاه و سفید هم می ترسم!حالا تمام این روز ها چشمام دریده شدن روی زندگیم......همه چیز قاطی شده...نمی تونم تفکیکش کنم تا به جوابم برسم...........

کاش این روز ها یکی بود که ده سال ازم بزرگتر باشه..........

/ 4 نظر / 12 بازدید
مهرنوش

از سر در گمی نگو که انگار درمونی براش نیست ...

محمدرضا

کاش یکی بود که 10 ثانیه از تو بزرگتر بود ولی میدونست تو چی میخوای ولی میدونست چی میخواد بگه کاش یکی بود که فقط به تو کمک میکرد کاش یکی بود که ایکاش های تو ایکاش نمی ماند چه خوب میدونی که

مهندس اینا

یعنی نشد ما یه وبلاگی بریم و خبری از تلخی و دلتنگی و ... نباشه خودمم همینما . هممونو می گم اسم وبلاگت منو یاد دختر عموم می ندازه که 180 تومن بابت معجزه هزاره دوم شایدم سوم ، آیدن ، هزینه کرد بلکه خرطومش آب بشه اما نشد که بشه و البته از بهارش پیدا بود ...

ساسوشا

تمام ِ این روزهارو دارم و همه اش را تجربه می کنم.. می دونم چقدر درد داره.. حس ِ بدیه.. بد؟ نمیدونم.. طاقت فرسا.. دوست دارم هیچی نگم.. نمیدونم..